واســه کسی که نمیــاد...!؟
می گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدای مایی...!؟
باز هم آذر، باز هم آتش و باز هم عشقی آتشین. روزهای آخر پاییز است و باز هم روزهای خداحافظی از این لباس زرد عاشقانه . هی تو ... ای کسی که داغ آمدن را تا ابد بر دلم کاشتی. روزهای آخری هست که در کوچه، روی فرش برگهای زرد، منتظرت می نشینم. دیگر کم کم باید به فکر کرسی باشم. و پدرم از داستانها و شنیده هایش بگوید و من فقط نگاهش کنم. و بی آنکه بدانم چه می گوید، سرم را به عنوان صحت حرفهایش تکان دهم. و در پشت چشمان و دل کوچکم بی آنکه کسی بفهمد گریه کنم و عزادار باشم. میان سفیدی برف ... سیاه پوشم . و غم روزهایی را دارم که می شد تو اُم باشی، اما نبودی ... آری همه خوابند ... یا خوابند یا کوچ کرده اند . هی تو ... تو از کدام دسته ای ...؟ به جز کلاغهای سیاه پوش صدایی نیست که آمدن صبح را خبر دهد . به جز زوزۀ گرگان صدایی نیست که تاریکی شب را بیان کند. چه زمستانی خواهد بود، روزهایش تاریکتر از شبهایش. آهای تویی که صدایم را می شنوی ... بیدار شو ، صبح شده ... هوا تاریک است ... ل م س: از دوستان عزیز دعوت می کنم تا فردا شب به وبلاگ دکلمه هام بیان. فردا شب دکلمه جدیدم با نام " رویا " آپ میشه و اینکه یه سوالی دارم که امیدوارم با جواب دادن به سوالم منو در تصمیمی که می خوام بگیرم کمک کنید.پس وعده دیدار فردا شب وبلاگ بهت گفته بودم زیاد تو دلم نگرد. نگفته بودم ...!؟ دیدی آخرش گم شدی، دیدی آخرش نفهمیدی چه جایی اومدی، دیدی دیگه در خروج رو نمی تونی پیدا کنی. انقدر گشتی، انقدر بهش نگاه کردی که آخرش گم شدی ... مثل من، که انقدر بین چشما و اشکات گشتم که گم شدم. بهت گفتم حرفامو خوب گوش نکن، بهت گفتم باهام رویا نساز، گفتم گرفتارم میشی. نگفتم ...!؟ بهت گفتم انقدر غرق صدام نشو، بهت گفتم با خنده هام عاشق نشو . نگفتم ...!؟ بهت گفتم و بهم گفتی، یادته ..!؟ بهم گفتی : رضا چشام که خوشگل نیست. گفتم: هست . گفتی : من زشتم رضا ...! گفتم: تو فرشته ای گفتی: ما به هم نمی رسیم گفتم : آره، ولی رسیدن برا من فقط به معنی با هم بودن نیست ما به هم رسیدیم فرشتۀ عزیزم. گفتی می خوای ساکن دلم باشی . گفتم: خیلی وقته ساکنش هستی. گفتی: رضا عاشقتم . گفتم: معشوقمی . گفتی: رضا دیوونه ای ... گفتم: آره، دیوونتم دیوونه . گفتی گفتی گفتی...و گفتم . نه من کم آوردم نه تو . اما آخرش هر دومون گم شدیم من تو نگات. تو، تو دلم ... امروز، روزه تولده . تولد کسی که اولین بار واسه کسی که نمیاد، شعر گفت، خوند، اشک ریخت، ولی اون نیومد. امروز سالها از نیومدنش می گذره و کسی نبود، پرستویی مهاجر نبود که خبر اومدن یا نیومدنش رو بیاره . راستی دیروز بارون اومد و همه چیزو شست همه جا رو آماده اومدنت کرد. منهم گل سرخی در دستم آماده، تا تقدیمت کنم. امروز خونمون فقط از صدای تو پر شده، حتی این کلبۀ کوچیک عاشقانه ام. مریم جان سی و دو بهار پاییزی گذشت، بهار سی و سوم تو پاییزی عاشق مبارکت باشه . عاشق و مجنونت شدم، نخونده مهمونت شدم کلی پریشونت شدم، امّا بازم نیومدی لبای خندونت شدم، گشنه شدی نونت شدم آب فراوونـــت شــدم، امّا بازم نیومدی همیشه ممنونت شدم، من نی چوپونت شدم آب تو بیابونـت شــدم، امّا بازم نیومدی کشته مژگونت شدم، هلاک چشمونت شدم رفتم و قربونــت شدم، امّا بازم نیومدی امـّــا بــازم نیــــومــدی . . . دانلود همین شعر " امّا بازم نیومدی " با صدای مریم : عزیزم سلام . امروز اومدم بگم، دوستت ندارم. وقتی تو بغلم آروم جا می گیری، وقتی موهای لطیفت صورت سردمو لمس می کنه، وقتی بو می کنم، وقتی نفس عمیق می کشم، وقتی چشامو می بندم... وای ... چه بویی،بوی موهات دیوونم می کنه. وقتی با دستای گرمت صورتمو نوازش می کنی، دلم یک آن می خواد از جا کنده شه. به سوگندت قسم اگه ادامه بدم می میرم، از فرط دوست داشتنت. وقتی می گی : رضا...! دوستت دارم ، قلبم داره خودشو دیوانه وار به سینه ام می کوبه. عزیزم از امروز دیگه دوستت ندارم. از همین ثانیه ، می پرستمت ...! تو باش خدای من، و من میشم بندۀ در بند تو ...! تو باش تنها بت، بتخانه دل منو، من میشم تنها بندۀ وفادار و عاشق تو ...! تو خدایی کن و من ستایشت...! لیلی قصه های من، تا ابد مجنونت خواهم ماند ...! دیوانه وار ... می پرستمت ...! بعضی وقتا عشقت خیلی دوره، طوری که به هر کی بگی فک می کنه این عشق دو روزه از یاد می ره ولی در عین نا باوری می بینی که عاشق کیلومترها واسه دیدنش میره، حتی شده از پشت پنجرۀ خونشون به خاطر یه نگاه، یه لبخند و شاید هم یه بوسه. نه که فک کنی اینارو دارم از خودم می گما ، نه ... من چند تاشونو خودم دیدم که از اینجا بلند می شن میرن اصفهان، قم، اراک و ... بعضی وقتا یه نگاش تا ماهها جلوی چشاته، چشمای عسلیش، اون خنده هاش از جلوی چشات کنار نمی ره . صداش همش تو گوشته ... راستی اینش خیلی جالبه ، دیگه هواستم سر جاش نیست، هر کی هر چی بهت می گه تو جوابش می گی : ها ..!؟ و اون مجبوره حرفشو تکرار کنه . همش دوست داری روی تختت دراز بکشی و با خودتو اون، یه عالمه رویا بسازی. تو رویاهات باهاش بگردی، بخندی، بغلش کنی، و آخر سر یه آه می کشی و تو دلت می گی ای کاش الان پیشم بود. سارا حرف خوبی میزد : تو ذهنت یه عالمه حرف برای گفتن حاضر می کنی، ولی تا می بینیش تا چشت به چشاش میوفته به جز سلام چیزی نمی تونی بگی ،،، تازشم وقتی می خوای بخوابی از خدا می خوای تو خواب هم ببینیش، البته اگه از دست عشقش خواب داشته باشی. من دیگه سکوت می کنم تا خوب بخوابی ... پنج هزارو چهارصد ثانیۀ خوب و زیبا واسه من ، بقیشم مال تو ... سلام میدونی تو دنیا چند تایی ، می دونی دنیا چند تا مثل تو رو به چشم دیده ..؟ مگه دنیا چندتا مثل تو دیده، مگه دنیا چندتا مثل تو می تونه بیاره ؟ مگه دنیا چندتا مثل تو می تونه به من برسونه ..؟ فقط یکی ... باورت میشه ؟ دنیا به این بزرگی با میلیاردها آدم فقط یکی داره مثل تو، اونم فقط تو ... چته دیوونه ..؟ مگه تو تازه درد بریدی، مگه تازه فهمیدی ...؟ دست من رو گونه هات ، واسه اشکات، واسه حس کردنت، واسه فهمیدن بودنت. راستی می دونی یه نفر داره می میره ..؟ نه فک کنی به خاطر رفتنت باشه ها ، نه ... واسه اینه که دلم داره دلتو از دست می ده .. چشام رو آهسته می بندم و به هیچ چیز فکر نمی کنم، حس می کنم تن سردم به دیوار خورده ، اشکام جاری میشه و دیگه تو نیستی ... ته تصویر منو تو، می بینیش ؟ آره برگای زرد و می گم، با همه زردیشون دارن برامون گریه می کنن . آسمون ابری نداره جز ابرای چشامون، بارونی نداره جز اشکامون ... و من کسی رو ندارم جز تو ...! ل م س 1: حواست هس پاییزم داره میاد، فصل عاشقا، حال و هوایی که خیلی دوسش دارم ل م س 2: نگام نکن ، با اون چشات ، از اون نگات دارم دیوونه می شم . نگام نکن ، با اون چشات ، دنیای بی تو بودن خیلی سخته، نبودنت کنار من یه درده باورم شده توی خاطرم جای تو خالیه همیشه، مرده دیگه این خنده های من سهم منم گریه میشه ... ل م س 3:خوب می دونم دیگه منو دوس نداری ، تنهام نزار بی تو من میمیرم چه ساده تو عوض شدی، خندت دیگه مثل همیشه نیست اما بزار باهات بمونم ... منو تو اونور دیواریم، دوتایی باهم، تنهای تنها . . . بغل دیوار، کنارهم، زانوها تو بغلمون، سرمون هم گذاشتیم رو دستاو زانوها. چش تو چشم هم . . . هر چی نگات می کنم سیر نمی شم، چشات خیلی مهربونه . . .! نسیم خنک . . . موهات صورتتو می پوشونه، وای چه عطر و بویی، چقدر نرم و لطیف . موهاتو که کنار می زنم، دستام خیس می شن، وای بازم اشکات ...!؟ آروم با دستام پاکشون می کنم و دستای خیسمو می زارم رو لبهام . صورتتو بر می گردونیو اشکات بیشتر می شه، می دونم با رفتنم خیلی داغون می شی، ولی هنوز که هستم، ، ، اشکاتو پاک کن . لبخندی و حرفی . . . شاید تونستم جلوی اشکاشو بگیرم، غافل از اشکای خودم. تا میام بگم، بغض گلومو فشار می ده و بازم اشکام. دوباره لبخندی . . . منو تو با همیم هر جا که باشیم، کسی نیست که بتونه این عشق و از ما بگیره، ناراحت نباش . چشاش، میون مژه های اشک آلودش، عجیب زیبا و درخشان هست. لباش می لرزه، می خواد چیزی بگه، ولی بازم غماشو تحمل می کنه و . . . سکوت . . . اشکاشو دوباره پاک می کنمو سرشو میارم بالا ، فرشته . . . فرشته . . . منو نگا کن . . . دیگه هیچ صدایی نیست، با لبهام بهش اشاره می کنم . . . ! دوست دارم . . . ! بيا امشب دست تو دست هم باشيم بيا امشب تا که با هم باشيم بيا امشب با هم از خدا بخواهيم... که ما براي هم باشيم بيا امشب دست تو دست ستاره ها باشيم زمین باشیم، آسمان باشیم، باران باشیم بیا تا باز هم پيش هم باشيم بيا امشب دست تو دسته غم باشيم درد باشیم، غصه باشیم، اشک باشیم بيا تا باز اشک و غم و عشق هم باشیم بيا تا امشب دست تو دست هم، اشک هم باشيم بیا تا بشویيم غم و اندوه و ... عشق هم باشيم بیا تا امشب دست تو دست هم باشیم به آسمانها برسیم، برای هم باشیم بیا که امشب شب عشق و شور است بیا که امشب غصه از ما دور دور است بیا تا امشب من و تو، مــا باشیم بیا تا مال هم باشیم، عشق هم باشیم زلزله ای در دریای دلم برپا شد. موجهای خروشانش ریشه ام را از زمین برکند. التهاب سوزان و دردناکی سینه ام را آتش زد. و من ماندم و این ثانیه های گذرا . . . تیک تیک ثانیه ها می خواهند چیزی بگویند : بیا تو امشب مال هم باشیم ، ، ، _ گفت : خسته ام رضا، خسته، برو، حالم خوب نیست، برو . . . = گفتم : مگه چی شده؟ کسی خاطر نازتو آزرده؟ بد خواه پیدا کردی؟ _ برو رضا = دیوونه نشو دیگه، بعد از مدتها پیدات کردما _ مگه گم شده بودم ؟ = نه گمت کرده بودم _ کاش گم می شدمو دیگه پیدا نمی شدم. = ما آدما آرزو زیاد می کنیم ولی به هیچ کدومم نمی رسیم تو هم یکیش. ببینم نکنه دستی دستی می خوای خودتو از بین ببری؟ این حرفا چیه می زنی؟ تو واقعا دیوونه شدی ها . . . _ بودنت فقط اشکامو در میاره ، برو رضا = پس بذار بمونم، بذار اشکات صورتتو بشوره، بذار پاک بشی، بذار دلت آروم شه ، بذار خوب بشی، بذار یه فرشته شی، بذار . . . = اشکات پاکه مثه بارون، وقتی رو گونه های نازت می شینه، پاکشون نکن. بذار بمونن، بذار دلت جون بگیره، اما اشکاتو به کسی نشون نده. = آخ دلم چقدر هوای اون روزا رو کرده، که سرت رو شونه هام باشه و اشکات رو سینه ام . = اینو می خواستی ؟ که اشکای منو همراه اشکات کنی ؟ خب موفق شدی . اشکام هم سو با اشکات داره پایین میاد. _ آره یه هم درد می خواستم. = من که همیشه هم دردت بودم. نبودم ..!؟ _ بودی ، اما الان دیگه نمی تونی باشی، باید بری . = ولی من باید باشم، یعنی تو نمی خوای من باشم ..!؟ اشکات چی ..!؟ دلت چی ..!؟ غمت چی ..!؟ _ مهم نیست اونا عادت دارن، به تنهایی ، به اشک، به ...! _ برو رضا ، برو . . . _ دیگه نمی خوام از این حرفای عاشقانه بشنوم، می خوام یه آدم معمولی باشم مثل همه آدمای این دنیا. حتی می خوام گریه هام معمولی باشه، می خوام خوب بشم، دیگه دیوونگی بسه . = برات دعا می کنم که زودتر از این دنیا بریو یه آدم معمولی شی، وعدۀ دیدار بعد نماز صبح . . . = کاروان رفته بودو دیدۀ من همچنان خیره مانده بود به راه خنده می زد به دردو رنجم اشک، شعله می زد به تارو پودم آه رفته بودی و رفته بود از دست، عشق و امید و زندگانی من رفته بودی و مانده بود به جا، شمع افسرده جوانی من شعله سینه سوز تنهایی، باز چنگال جان خراش گشود دل من در لهیب این آتش، تا رمق داشت دست و پا زده بود چه وداعی ؟ چه درد جان کاهی ؟ چه سفر کردن غم انگیزی ؟ نه فشار لبی ؟ نه آغوشی ؟ نه کلام محبت آمیزی ؟ ـ شبی که آوای نی تو شنیدم، چو آهوی تشنه پی تو دویدم دوان، دوان تا لب چشمه رسیدم، نشانه ای از نی و نغمه ندیدم تو ای پری کجایی ؟ که رخ نمی نمایی؟ از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی؟ من همه جا پی تو گشته ام از مه و مهر نشان گرفته ام بوی تو را ز گل شنیده ام، دامن گل از آن گرفته ام تو ای پری کجایی ؟ که رخ نمی نمایی؟ از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی؟ = گر درآنجا نمی شدم مدهوش، دامنت را رها نمی کردم وه ..! چه خوش بود کان درآن حالت تا ابد چشم وا نمی کردم ـ دل من سر گشته توست، نفسم آغشته توست، به باغ رویا ها چو گلت بویم، در آب و آینه چو مهت جویم مه و ستاره درد من می دانند، که همچو من پی تو سرگردانند شبی کنار چشمه پیدا شو ، میان اشک من چو گل وا شو ... تو ای پری کجایی ؟ که رخ نمی نمایی؟ از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی؟ = چون به هوش آمدم، نبود کسی. هستیم سوخت اندر آن تب و تاب هر طرف جلوه کرد در نظرم، برگ ریزان باغ عشق و شباب وای بر من نداد گریه مجال، که زنم بوسه ای به رخصارت که بگویم فشار غم نگذاشت که بگویم خدا نگهدارت کاروان رفته بود و پیکر من،در سکوتی سیاه می لرزید روح من تازیانه ها می خورد به گناهی که عشق می ورزید او سفر کرد و کس نمی داند، من در این خاکدان چرا ماندم ؟ آتشی بعد کاروان ماند، من همان آتشم که جا ماندم . . . . اون روزی که داشتی میومدی هوا بارونی بود، مثل چشمای من، مثل اشکای نازت. آب بارون رفت و نشست پای اون گل سرخ و عشق سرخش جون گرفت. اشکای نازت نشست رو شونه هام و دلم جون گرفت و یه بار دیگه چشاشو باز کردو تولدی دوباره . . . هنوز وقتی بارون میاد یاد عشق بارونی میوفتم یاد اون شرشر آب، یاد اون اشکای نازت که از شونم پایین میومدو به سینه ی داغم می رسید و سردی قشنگی به اون می بخشید. هنوز هم وقتی بارون میاد تو کوچه می شینم تا بازم بیای، مثل همیشه. آلاچیق مژه هامو آماده کردم، مرتب وتمیز درست همون جوری که دوست داری . تا بازم بیای و بشینی. منم زیر بارون خیس بشم. راستی تو رفتی، داشتی می رفتی هم، بارون میومد : تو بارون که رفتی، شبم زیرو رو شد یه بغض شکسته، رفیق گلوم شد تو بارون که رفتی، دل باغچه پـژمـرد تمــام وجــودم توی آینه خط خـــورد هنوز وقتـی بــارون تو کوچـه میبــاره دلــــــــم غصـه داره، دلم بی قـراره نه شب عاشقانست نه رویا قشنگه دلـــــــم بی تو خونه دلم بی تو تنگه یه شب زیر بارون که چشمم به راهه مــی بینم کـه کوچـه پـر نـور ماهــه تو مـــاه مـنی که تو بــارون رسـیـدی امیــــــد مـنــی تو شــب نا امـیــدی امیــــــد مـنــی تو شــب نا امـیــدی . . . ماهسون کیرمیزی گول از خواننده های محبوب و مشهور ترکیه متولد 26 مارس سال 1969 متنی که امروز نوشتم با الهام از یکی از ترانه های زیبای این خواننده با نام " وفاسیز " (بی وفا) هستش. ای وفا فکرشو نکن فکر گذشته ها سالها و فصلها همه بی وفا هستن اصلا به وفاداری امیدوار نباش نه فکر عشق کن و نه فکر دوست داشتن آخه اونایی که گفتن دوست دارم همه بی وفا هستن .... روزها می گذره و غنچه ها یه روزی گل می شن با عطر خوبی، عشق، محبت ولی آخرش همه خوبیها آلوده دروغ می شن. اون عشقته داره میره..؟ بزار بره ... آخه اینا دوستای نیمه راهن و راههای بی وفا . . . ای دنیا، یادت باشه که از وفا خالی هستی نشون به اون نشون که : به عشقایی که زندگیمو دادم بی وفا شدن ای زندگی، اینو بفهم که تو هم از عشق تهی هستی نشون به اون نشون که : به دوستایی که جون فداشون کردم بی وفا شدن باز هم روزها می گذرندو این بار گلها پژمرده می شن و تو هم .... وقتی نيستی به يادت هستم يعنی بی تو نميشه يعنی همه چی تو يعنی بی تو زندگی سخته بی تو نفس داخل ميره ولی بيرون نمياد بی تو اشک رو گونه ها برا هميشه ميمونه تا وقتی که بيای با دستمال سفيدت پاکشون کنی يا دستتو بزاری رو چشام طوری که فقط اشکو احساس کنی فقط اشکو يعنی وقتی ميری من هستم منتظرت شايد انقدر که به سمت آفتاب نگاه ميکنم خورشيد نور چشمو بگيره شايد دیگه نتونم ببينمت امّا هميشه نگات ميکنم هميشه تو وجودمی يعنی با خيال راحت برو شايد از رفتنت ناراحت شم ولی هيچ وقت نميگم که اون رفته چون هستش چون هستی چون هستم چون نفس ميکشیم يعنی هروقت بيای ميتونی منو ببينی منم ميتونم نگات کنم يعنی خيالت راحت باشه يعنی بی تو هرگز شايد با تو نتونم باشم شايد نرسم امّا بازم ميگم بی تو هرگز عزیزترینم بی تو هيچوقت ناي نفس کشیدنو ندارم نه که من نخواما مغزم اون قسمتی که خودش دستور نفس کشيدنو صادر ميکنه اونجارو ميگم اونم بی تو نميتونه دستورشو بده آخه اونم ايمان داره که بی تو هرگز نمیشه اگه بهت خيلی ميگم دوست دارم منو ببخش اگه خيلی عاشقتم منو ببخش منو ببخش واسه همه دوست دارم گفتنام منو ببخش عشقه دیگه نميشه فرار کرد اونم مثه همون نيمه خودکار مغز ميگه بی تو هرگز عزیزم عزیزترینم بهترینم عاشقترینم بی تو هیچ زمان، هیچ مکان و هیچ کس .............! اگه دیگه سراغت نمیام، اگه منو نمی بینی، اگه دیگه حضورمو کنارت حس نمی کنی، اگه دیگه نمی تونی صدامو بشنوی، همش به خاطر اینه که نمی خوام حواستو از زندگیت پرت کنم. واسه اینه که نمی خوام توام مثل من فکر اون روزا باشی. من هستم و دارم می سوزم کافیه، تو زندگی کن. من به جای تو می سوزم، توام به جای من شاد باش، منم قول می دم همیشه به جات غم و غصه بخورم ،همیشه به جات گریه کنمو اشک بریزم. آخ ... نمی دونی چقدر دلم هواتو کرده، بدجور از همه بریدم بدجور. تنها امیدم واسه نفس کشیدن، همین سوختنهاست همین غم و یاد تو... هنوزم مثل روز اول عاشقتم و هر نفسی که فرو می ره این عشق آتیشش تندتر می شه، برا همینم هست که می سوزم، هنوزم دوست دارم مثل همون روزا... هر کاری کردم که فراموشت کنم نشد، نشد عاشق کس دیگه ای بشم. نشد نشد نشد که نشد... اگه دیگه بوی عطر پیراهنم نمیاد فک نکنی نیستم و فراموشت کردما نه عزیزم نه ... فقط خواستم حواست از زندگیت پرت نشه دوست دارم، هم خودم هم دلم هم اشکام هم آتیش نگام ... دوست دارم فقط تو رو فقط تو رو.... . به چشمای خودت قسم ، دیگه بهت نمی رسم ... بعد از این همه سال اینو می خواستی بگی ؟ آره ؟ همین ؟ بهم نمی رسیم ؟ هر روز به انتظار اومدنت، چشام به دره، گوشام به صدای پات و اشکام فرش قدمهات ... تا کی می خوای پشت ابرا خودتو پنهون کنی ؟ تا کی می خوای این طلوع و از من بگیری ؟ تا کی ...؟ من که این همه عاشقتم، من که همش دعات می کنم . چند غروب باید به انتظارت بشینم ، چند بارون باید بگذره ؟ چند تا خزون ؟ آخه تو رحمت کجا رفـته انصافت کجاست ؟ دارم نفسای آخرو می کشم، دیگه پاهام نا ندارن، زانوهام می لرزن، سست شدن. دارم زمین می خورم، می فهمی ؟ دارم زمین می خورم ... اشکامو ببین، چشامو نگاه کن . چقدر دیگه التماست کنم راضی می شی ؟ چقدر اشک بریزم ؟ تو بگو چقدر ؟ همه چیو به پات ریختم اما تو نموندی، از اشکام برات دریا ساختم نفهمیدی، با عشقم برات دنیا ساختم بازم نفهمیدی، حتی من برات می مردم، اما بازم نفهمیدی. می فهمی، تو از من هیچی نفهمیدی، هیچی ... حالا به چشمای خودم قسم هرگز نمی خوام بهت برسم. لمس1: اینم از دکلمه همین متن امیدوارم خوشتون بیاد.روی لینک زیر کلیک کنید. تو روتو برگردوندیو داری دور میشی و من دارم نگات می کنم، صدای قدمهات تو گوشمه. بر می گردیو یه بار دیگه نگام می کنی. خودمو، اشکامو ... دستتو بالا میاری، یعنی خداحافظ . باورش برام سخته ولی داره تبدیل به حقیقت می شه، رفتنت، نبودنت ... اسمتو زیر لب زمزمه می کنم. با صدای لرزانم تو دلم می گم بمون... آه . . . خدایا . . . " و اشک امان کلام نمی دهد " اگه از رفتن پشیمونت نکردم منو ببخش، خودت گفتی این تقدیر زمونه هست که اشکات نمی تونه اونو پاک کنه . برو . . . آره برو . . . به فکر اشکای منم نباش بالاخره یا چشام از رو میرن یا اشکام . شایدم خشک شدن شایدم رفتی و من همه چیو فراموش کردم شایدم از زیادی عشقت طاقت نیاوردم و مردم . شاید ... شاید ... حالا با یه آهنگ آروم وسط دریا و ساحل برات عاشقونه گریه می کنم، برا رفتنت ... برا روزای بی تو بودنم، خیلی ساده . ساده تر از همیشه . حالا که تنها شدم میرم ... میرم تو همون نقاشی که قبلا بهت گفته بودم، اون کنجش آروم می شینم، زانوهامو می کشم تو بغلمو منتظر می مونم تا شاید یه روزی . . . ! عید ۸۸ عید امسال من با همه سالها فرق می کنه، هر سال موقع سال تحویل کنارم پر بود. پدر، مادر، برادرام و خیلیای دیگه . موقع سال تحویل تو فکر همه بودم به جز خودم . اما امسال تنهام، تنهای تنها . من اینو به فال نیک میگیرم امسال خدا لطف بزرگی تو حق من کرده، خیلی بزرگ حتی تصورشم برام سخته و قابل درک نیست . واقعا خدا چقدر به فکر منم هست، آخه منو با خودش تو یه خلوت بزرگ جا داده تا فقط من باشم و خودش، خودٍ خودٍ خودش . خدایا نمی دونم تو این آخرین روزای سال چی شده که من فکر می کنم نظر خاصی بهم داری. یکی می گفت : آقا امام مهدی (عج)تو این لحظه ها نشسته و لیست همه آدما دستشه و با قلم زرین سبز رنگش واسه خودش یارگیری می کنه و هر کسی رو که می خواد با قلمش زیر اسمش خط می کشه. بیایید یه کاری کنیم که هممون مورد لطفش باشیم، شاید زیر اسم ما هم قلم زرینش لغزید. خدایا کمتر کسی قدر نعمت تنها بودن را می داند، اکنون که به من عطا کردی امیدوارم شایسته این نعمتت باشم . سال ۸۷ هم داره تموم میشه، به یک سال گذشته که فکر می کنم احساس غنی شدن رو تو خودم هر چند خیلی کم رنگ، اما احساس می کنم. همه دستاتونو با من بیارین بالا، با یه نفس عمیق چشاتونو ببندینو به هیچ چیز فکر نکنین، به جز خودش به جز کسی که خداوند خدا می نامیم. خدایا سالی که گذشت ما را کمی به تو نزدیکتر کرد، کمک کن تا به کنارت باشیم. خدایا .. ناکرده گنه در این جهان کیست؟ آن کس که گنه نکرد و زیست. من بد کنم و تو بد مکافات دهی... پس فرق میان منو تو چیست...؟ خدایا ما معصوم نیستیم، پس قلم سیمینه عفو خودت را بر معصیتهای ما بکش. خدایا به همه بگو که شماها برادران و خواهران یکدیگرید، پس همدیگرو حلال کنید. خدایا ما را با دلی پاک و تحولی عظیم به سال جدید رهنمون کن. سخن آخر : از همه شما عزیزان عاجزانه طلب بخشش دارم، اگر خطایی از من سرزد حلالم کنید. همتونو دعا می کنم مخصوصا موقع سال تحویل.التماس دعا... کوچیک همه شما رضا...! حالا که دارم از چکه های کوچیک اشک، واسه کلمه های آشفته ذهنم یه چیزی شبیه قایق می سازم اینجا شبه. نه فکر کنی حالا شبه، نه عزیزم همیشه شبه. تا تو یه وقتی یه روزی از راه دور با یه فانوس نقره ای بیای و یه ریزه نور بپاشی رو غریبی این دشت. آره شبه، نمی دونم چرا چشام دیگه نمی خواد چیزی جز تو رو ببینه. تو هم که... نازنینم نمی دونی که چقدر دلم تو رو می خواد و چقدر هواتو کرده هر روز تورو صدا می کنه و تو رو می خواد، ولی جوابی نمی شنوه و غمگین و افسرده به چشماش التماس می کنه که خون گریه کنن تا شاید راضی بشی ولی دریغ از حتی یک نگاهت ... باز تنها با خودش دردو دل می کنه و هر چی می خواد به خودش می گه . چون کسی رو برای شنیدن حرفاش نداره البته نه هر کسی رو بلکه تو رو برای شنیدن نداره. می بینی با همه مهربونیات، با همه خوبیات، و با همه اینکه خیلی دل رحمی ببین در مقابل من چه ظالمی و چقدر منو اذیت می کنی. کی می خوای از این کارت دست بکشی خدا می دونه .!! وقتی گل سرخی می بینم، یاد اون هدیه تولدت می افتم که به خاطرش برای یک بار هم که شده ازم تشکر کردی. وقتی اون لحظه که با لبخندی حرفت رو زدی یادم می افته بی اختیار از خود بی خود می شم با تو به اوج آسمون پرواز می کنم، نه فکر کنی باتو اما با یاد تو چرا اینکارو می کنم . آره تو قراره یه روزی با یه فانوس نقره ای بیای و همه جا رو نور بارون کنی . دستمو بگیری و به آرزوهات برسی، منهم به کمک تو به زندگی، بهترو بیشتر عشق رو هدیه می کنم و دل خسته و تنهام به آرزوش میرسه. من هنوز همون پسرک عاشقی هستم که جلوی دروازه شهر عشق تورو دید و عاشقت شد همون که برای دیدنت هر راهی رو طی می کنه تا به تو برسه. من همون پسرک کوچه باغ عشقم که خون عشق تو روحم جاریه، من همون پسرکی هستم که اگه خدای نکرده دستمو از دستات رها کنی تو این شهر گم میشه . همون پسرکی که دوستت داره و اگه اجازه بدی عاشقته ... اگه نه هم، باز هم دوستت داره و تو رو همیشه تو قلبش نگه می داره. آخه چقدر می خوای دوست داشته باشم آخه مگه بیشتر از اینهم امکان داره؟ مثل لیوان پر آب که لبریز هست، دوست داشتن منم لبریزه، جایی نداره همشو مهر تو گرفته چرا نمی گی، ها؟ آره عزیزم تو میدونی، می دونی و نمی گی، دلت نمیاد بگی. شایدم هیچ کدوم از اینایی که گفتم نباشه ولی جون اونی که دوسش داری ، ، ، من کاری کردم که خاطر ابریشمیت تحمل سنگینی شو نداره؟ چیزی که گفتم مجازاتش به اندازه چندتا دوست ندارمه؟ واسه دیه این حرف، آوردن یه قلب شکسته کافی نیست؟ دلی که تا حالا هزار بار آرزو کرده جلوی چشای نازت قربونی بشه؟ می دونم، برای همه سوالهام با اینهمه حرفهای غم انگیزش جوابت فقط سکوتــه... ادامه دارد... افـــتـتـاحیـّـه می خوام یه وبلاگ که تا امروز زیاد در موردش حرفی نزدم رو بهتون معرفی کنم. از امروز می تونید دکلمه هامو از طریق وبلاگ جدیدی که بهتون معرفی می کنم دانلود کنید. سعی کردم که آهنگارو با حجم کم هم آپلود کنم که اگه برای دانلود مشکلی دارید این مشکل تا حدودی بر طرف بشه. امیدوارم که از دکلمه ها خوشتون بیاد. رضــا...! حـسّ هفتم...! و اما حــسّ هفتم ...! همون لحظه ای که شروع به گوش کردن این آهنگا می کنی یه حسّ خاصی بهت دست میده، نمی دونم خوبه یا نه، هر کدومتون یه حسّی رو لمس می کنید. من اسم این حسّ شمارو گذاشتم . حسّ هفتم...! رضــــا . . . ! حـــسّ هفتم . . . ! تقدیم می کند : http://hesse-haftom.blogfa.com افــــتتاح شد . روز عشق ... سپندار مذگان ... روز عشق ایران 29 بهمن است یا 5اسفند؟ در ایران باستان و درست بیست قرن پیش از میلاد مسیح 5اسفند را روز سپندار مذ نام نهادند. سپَـنتَـه آرمَـئیتی یا همان سپندار مذ واژه ای پهلوی اوستایی می باشد. آرامئیتی به معنای فروتن و در زبان سانسکریت آن را زمین یا مادر زمین نیز معنا کرده اند. سپنته واژه ای پهلوی و ایران باستان آن را مهربانی زمین و زنده شدن دوباره زمین و رویش گیاهان معنا می کنند. ایران باستان ماه دوازدهم خود را اسفندار نام نهاده و هر روز آن را به مناسبتی اختصاص داده. مثلا روز اول اسفند روز سلامت و اندیشه نام داشت یا روز دوم اهورا مزدا می نامیدندو... و بالاخره پنجم اسفند روز عشق به زمین. و از آنجایی که زمین را مادر می دانستند و چون زمین بدون هیچ چشم داشتی همه زشتی ها و زیبایی هارا در خود جا داده، آن روز را روز عشق نامیدند و به تقلید از نام مادر که بر زمین نهاده بودند به همسران که سنبل مادر بودند هدیه می دادند. حالا میرسیم به اینجا که چرا پس بعضی ها عقیده دارند که 29 بهمن روز عشق ایرانی است؟ در ایران باستان یک سال 360روز بود یعنی 12ماهه30روزه، ولی در تقویم سالیانه اکنون این عدد365 روز می باشد و دقیقا 5روز بیشتر از تقویم قبلی. با یه حساب سر انگشتی میشه فهمید که 5اسفند ایران باستان مصادف است با 29بهمن اکنون. پس روز سپندار مذ 29 بهمن می باشد. حالا ما ایرانیان خود باید این روز را اثبات کنیم که کدامیک باشد. می توانیم 5اسفند را نام گذاری کنیم که بهتر هم همین می باشد. ویا تقویم هارا تطبیق دهیم و 29 بهمن را روز عشق بنامیم این دست منو توست. پیشاپیش این روز را به همه عاشقان تبریک عرض می کنم. لمس...: به نظر من یک سایت یا سازمان این دو روز را به رفراندم بگذارد و خود ایرانی ها رای خود را بگویند و رای اکثریت این روز را تعیین کند. لمس1: خیلی خلاصه نوشتم چون نخواستم مو شکافی کنم دیگه، چون می دونم کمو بیش همتون میدونید. لمس2: اگه خدا بخواد همون روز 29 بهمن یک افتتاحیه دارم. که الان چیزی دربارش نمی گم. لمس3: بیایید روز عشق خودمون روجشن بگیریم و به هم تبریک بگیم. لمس4: لااقل این یه مورد رو غرب زده نشیم. رضا...! تو ساده دل کندی، ولی تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بی تاب منی، بازم منو خط می زنی باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه؟ اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو، احساسمو باور کنی در آن نقاشی که خدا می خواست از ما ترسیم کند. نشسته ام... منو پاییز به آن سه فصل دیگر قول داده ایم تا آمدنت همینجا بنشینیم. تا شاید نگاهی هر چند کوتاه به این نقاشی داشته باشی.... و سکوت... آن لحظه ای که نگاه می کنی. آرام در این نقاشی نشسته ام. تو خوب نگاه می کنی همه چیز را می بینی جز من. و من مات. نگاهت می کنم. حتی وجودم جرأت نفس کشیدن هم ندارد. غروب پاییز شد. برگهای زرد پاییزی برایم آواز می خوانند و نسیم بوی پیراهنت را از این نزدیکیها عبور می دهد. شنیده ام می خواهی بروی به دور دستها آنجایی که نسیم نتواند بوی پیراهنت را نزدم آورد. نگران نباش نیازی نیست این چنین دور شوی چون بوی پیراهن گلدار صورتیت کم کم دارد می پرد منهم به نبودنت عادت خواهم کرد همچون تو... من ثانیه هارا حالا می کشم تا وجود نداشته باشند. آخر می دانی، تولدم نزدیک است. و من میل آمدن ندارم... این ثانیه آخر می خواهم این را بدانی اگر حقیقتی را فریاد زدم، بدان که خسته شده ام بدان که نای هیچ کس را ندارم . . . . . . . بدان کم آورده ام لحظه آخر گفتی : نگاهم برگشت، تا با کاسه چشمانم پشت سرت آب بریزم که دیدم چشمانت خیس اشک است فهمیدم که ما باهم و برای هم زمانی گریه کرده بودیم. ولی... نگرانم نباش اشکی برایم نریز. چون من دیگر نگرانت نیستم چون می دانم که تو بهترین هستی و خواهی بود. سالها از کشتن ثانیه ها گذشته.. و من هنوز ... در آن نقاشی که خدا می خواست از ما ترسیم کند. نشسته ام.... تا شاید نگاهی هر چند کوتاه به این نقاشی ... این وبلاگ تا پایان ماه صفر آپ نمی شود التماس دعا تو این شبهای شور و خون و قیام. رضا . . . ! واژه ای که آنقدر عذابم داد تا به اینجا رسیدم. آنقدر دلم را پر کرد که نمی دانستم حرف دلم را به که بازگو کنم تا آرام شوم. قلم و کاغذ شدند سنگ صبورم، تا آنجایی که یادم است از سوم راهنمایی شروع به نوشتن کردم یعنی از سال 75. حال دوازده سال است که می نویسم، اما نه کاغذ و قلم خسته شده اند و نه دلم آرام گرفته. این روزها روزهای تولدست. تولد او، تولد خودم و تولد این کلبه کوچکی که آن را وبلاگ نامیدیم. گفتم شاید اگر حرف دلم را گوش کنید، کسی باشدکه این دلم را آرام کند. ولی آرام که نشد هیچ، سرکش تر شد و آتش عشقش بیشتر. و من . . . کسی که آنقدر ساده دل است که حرفهایش را ساده می گوید. ساده عاشق می شود ولی ساده عشقش را فراموش نمی کند. من کسی هستم که همیشه اشتباه می کنم، همیشه راستش را می گویم و همیشه این راستگویی او را از من می رنجاند و از من دورش می کند. من خیلی تنهایم . . . و او . . . او کسی هست که روزی خواهد آمد و شاید هم آمده و رفته است. نمی دانم که در طول عمر خود می توانم او را ببینم یا نه. او را نمی شناسم و شاید هرگز او را ندیده باشم ولی عاشق هستم و می مانم. و بالاخره این دلم . . . بیماری ها و عذاب آنها، تاوان گناهانی است که انجام داده ایم. خوش به حال آنان که در تخت بیمارستانها هستند. به خدا عذاب جسم خیلی آسانتر از عذاب روح است. نمی خواهم شکایت کنم ولی نمی دانم چه گناه بزرگی کردم که اینطور باید روح و دلم در عذاب باشد. این روزهای شادم با عذابی که وجودم را گرفته به جای خوشی به ماتم سرایی مبدل شده که در ذهنم نمی گنجد. من عاشقم، عاشقی که شاید از قصه ها آمده، شاید از بهشت و شاید از جهنم. وبلاگ عزیزم تولدت مبارک. اشکانم با خون دلم همراه شده، نمی دانم اشک شوق است یا عذاب. به هر حال تولدت مبارک. لمس عشقت، عاشقانه . . . لمس اول : تولدش 13دی بود. به خاطر ماه محرم چند روز زودتر آن را جشن گرفتم. خوش باشیدو شاد شاد . . . . رضا...! امروز درست بیست وچهار سالته، یعنی بیست و چهار بهار، بیست و چهار تابستون، بیست و چهار زمستون و از همه مهمتر یعنی بیست و چهار پاییز رو پشت سر گذاشتی. امروز بیست و چهارمین باره که پاییز رو شرمنده وجودت کردی و کاری کردی که روبروت سر تعظیم فرود بیاره. امروز بهترین روز دنیاست، بهترین روز ... ...... و امروز درست سه سال و یازده ماه و بیست و هشت روزه که ندیدمت، نمی دونی چه سالهای سختیه که دور از تو می گذره و خواهد گذشت. امروز اومدم که تولدت رو بهت تبریک بگم، مثل هر سال. آره بازم تنهایی اومدم، آخه می خوام که فقط منو تو باشیم، فقط منو تو ... می خوام تو این تالار وسیع برات جشن بگیرم، تو بخندی و شاد باشی، منم زار زار گریه کنم. تو برقصی و من زجه بزنم، تو کیک تولدتو بخوری و من غم دوری تو. مواظب باش دستات خونی نشه آخه اون کاردی که تو دستته و می خوای کیکتو ببری، از سینه من کشیدن بیرون. شمع هاتو این بار فوت نکن، بزار تا ابد روشن بمونن، آخه من از تاریکی می ترسم. دنبال کسی نگرد، اینجا فقط منو توییم، شعر تولدتم خودم برات می خونم. تولدت مــــــــبارک.... .... تولدت مبـــــــــــارک... .... تولدت مبـــــــــــارک.... .... هر وقت برگی می افتد، مرغی بال باز می کند، غنچه سپید مریمی عاشق، عکسش را در آب برکه ای زلال می بیند و خود را نمی شناسد. هر وقت آسمان بغض می کند، باران گلوی شمعدانیای صورتی را که کم کم رنگ می بازند به هوای آمدنت تازه می کند و هر وقت که می آیی و دلم می خواهد که بمانی، اما می روی... منو پاییز قرار گذاشتیم به آن سه فصل دیگر هم سپرده، امسال زودتر تولدت می شود، لطف می کنی کمی زود تر کبوتران هلاک چشم به راه صحن خیس از اشک دلم را به آرزویشان برسانی. زیبای من، ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه آوردن هر بهانه، دیوانه برق نخست نگاه توام با یک جور بی تابی از نوع بی بازگشتش. می دانی که چه می گویم تنها تو می دانی، دیگران اگر بخواهند بدانند هم نمی توانند. فدای انعکاس فروغ بی نظیر چشمان روشن معصومت، محض خاطر تولدت از آن جوابهایی برایم بنویس که جادو می کند. دلم تنگست برای خودت، تولدت، جادویت، سرزنشت، هر چه به جز سفرت. بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلاچیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با جرعه ای که هیچکس هرگز از هیچ چشمه ای ننوشیده، خاموش نه، شعله ور ترش کن. من کلبه خوشبختی ترا روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت، تا باز هم بدانی که من عاشقترین پروانه ات بودم، مجنونترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی، چه نخواهی در خانه دلت خواهم ماند. با لهجه ای که یک مجنون عاشق سالها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته است با یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حسّ پرواز مرغی که می داند هر گز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی ثانیه ای در این دنیا بوده، به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالار انتظار سرنوشت، شمارش معکوس خود را برای دنیا آمدن آغاز کرده است. تولدت مبارک، دیر نیست روزی که همه به قول سهراب تو را به هم تبریک می گویند. مریم عزیز حرف قشنگی نوشت به یاد او برای تو می نویسم: ..................... لمـــــــــــــــــــــــــــــــــــس بودنــت مبـــــارک ....................... لمس۱: چون این آهنگو خیلی دوست دارم براتون گذاشتم. لمس۲: به درخواست چند تا از دوستای عزیزم، ترجمه اونم به فارسی تو ادامه مطلب براتون گذاشتم. لمس۳: ببخشید که جشن تولدم دو نفره بود می خواستم تنها باشیم. لمس۴: موفق باشید و شاد شاد. لمس۵: امروزم یکی از بزرگترین عیدهای ماست این روز رو به همتون تبریک می گم ان شاالله همتون حاجی بشین. 19/09/87 رضا...! لمس۶: بازم به درخواست چند تا از دوستای خوبم نظر خواهی هم برا این پست فعال شد. چقدر زود دلم برات تنگ شد. . . .. ... چقدر زود صبرم سر اومد.
آخه هنوز چند ساعت بیشتر نیست که ازت خداحافظی کردم. چقدر زود...!؟ بازم می خوام کنارم باشی، بازم می خوام دستم رو شونت باشه، بازم می خوام چش تو چش هم باشیم، بازم می خوام دستتو آروم بکشی رو صورتم، موندم که من باید گرمی دست تورو احساس کنم یا تو گرمی صورتمو حس می کنی. ولی هر چی هست هم اشک من سرازیر میشه هم اشکای پاک تو. چقدر دلم تنگ شده تا دوباره سلام کنی، دوباره بخندی . صدات هنوز تو گوشمه، هنوز گرمی دستات رو گونه هام موج می زنه. می دونی این حرفا همش بهونه هست بهونه ای واسه گفتن حرف دلم، واسه دیدن دوبارت ... آره دلم بهونه تو رو می کنه ، همش تو رو می خواد. هر کاری کردم که تو اتاق بشینمو اینا رو بگم نشد، آخه اشکام نذاشتن. ترسیدم صدای هق هق گریه هامو بشنون بعد فک کنن که دیوونه شدم. شایدم شدم.. دیوونه تو ... الان تو حیاط خونمون نشستم هوا یکم سرد هست، اما گرمی عشقت اونو محو می کنه. چقدر زود دلم برات تنگ شده، چقـــــدر زوووووووووود...!؟ دیگه اشکام امون نمیدن که بنویسم، کاغذ نامتم خیس شده . فقط اینو بگم ... زیبا ... تنها بهونه واسه زندگی... تنها بهونه واسه نفس کشیدنم ... زیبای من ... رؤیای دور دست نیافتنی من ... خیــــــــلی دوستــــــــــــــــت دارم ... خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی .... رضا (فرض کنید خودمم) فرشته (نه اسم نیست، همونیه که قراره یه روزی بیاد)
رضا: حالا منو دست میندازی ها، مگه دستم بهت نرسه. فرشته: مثلا می خوای چیکار کنی، ها ؟ رضا: می خوام دستتو بگیرم . نه... تو می دویی منم دنبالت می کنم. از پشت دستتو می گیرم و نگهت می دارم. بعد آروم می کشمت تو بغلمو می گم: خب، از دست من فرار می کردی ها ؟ تو هم می خندی و می خندی... چشم تو چشم هم میشیم، اگه گفتی چی می گی؟ فرشته: من میگم. ام... من فقط نگات می کنم آخه خیلی وقته که ندیدمت بعد اشکام بین منو تو حائل میشه. تندی چشمو می بندم و بریده بریده می گم: رضا... رضا: جون رضا فرشته: می خوام بدونم تا کجا می تونی پابه پام بیایی. رضا: خب تا هر جایی که تو بری منم میام این که پرسیدن نداره. فرشته: خب اگه وسط راه پام پیچ خورد چی؟ اگه نتونستم چی؟ رضا: خب اونوقت همین جوری که الان تو بغلم هستی بغلت می کنمو تا هر جایی که خواستی، می برمت. فرشته: یعنی تا کجا؟ میشه نشونم بدی؟ رضا: فرشته امروز چه سوالای سختی می پرسی. فرشته لبخند رو چاشنیه چشمک می کنه و ... رضا: تا اونجایی می برمت که فقط منو تو باشیم. کنار همون رودخونه ای که همیشه آرزوشو می کردیم. فرشته: رضا می دونی من چقدر دوست دارم ؟ رضا: نه چقدر ؟ فرشته: خب به اندازه یه بند انگشت. رضا: اینکه خیلی زیاده بابا پس بقیه چی ؟ اونا سهمی ندارن؟ فرشته: همه چیه من تو هستی، دیگه کسی نیست، هواست به دورو برت نیستا. اینجا که به جز منو تو کسی نیست. رضا: إ... راس می گی، فقط منو توییم. فرشته: رضا به اندازه همه روزای خوب وبد و همه شبایی که با هم سحر کردیم و به اندازه ستاره های کهکشون ها... نه کمه.. خیلی بیشتر از اینایی که گفتم دوست دارم. انقدر که اگه همه پرنده های دنیارو بیاری تا تو وصف دوست داشتنم واست آواز بخونن، بازم نمی تونن. انقدر که اگه همه گلبرگای گلای دنیارو جمع کنی تا عطرشون به اندازه عطر دوست داشتن من مستت کنه بازم نمیشه. انقدر که اگه همه دلای عاشق دنیارو جمع کنی تا کلمه دوست دارمو واست زمزمه کنن بازم دل من گیج تر و شیداتر از همه اون دلاست. انقدر که اگه یه لحظه ازم غافل بشی تو نگات گم می شم و از برق چشات آفتاب و ماهو ستاره ها از یادم میره و با صدات.... با صدات هم اشک میریزم، هم می خندم . هر موقع شادم صداتو گوش می کنم اگه غمگینم باشم بازم صدات.... هر لحظه که چشمانت، تصویر ذهنم را احاطه می کند. همه وجودم به لرزه در می آید. ......... همه وجودم تو را فریاد می زند. ........ تو را... تو را... تو ...! منو ببخش برا همه عشقهایی که به پات ریختم منو ببخش اگه همش عاشق چشمات می شم منو ببخش که این همه واست اشک می ریزم منو ببخش که همیشه شادیت رو از خدا می خوام منو ببخش که این همه مجنونتم منو ببخش که چتر زیر بارونتم منو ببخش اگه عاشقت شدم . آخه تو که خوب می دونی عشقی به جز تو ندارم منو ببخش اگه با خنده هات خندیدم و با گریه هات باریدم. منو ببخش که بهت گفتم خوش اومدی . منو ببخش که سلامت کردم منو ببخش که وقت رفتنت تا آخرش وایسادم و نگات کردم. منو ببخش... منو ببخش به خاطر خودت به خاطر خودم به خاطر عشقمون به خاطر دنیامون منو ببخش... منو ببخش . . .! اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم ...! امروز یکی از جدید ترین کارامو آماده کردم.آهنگ ما به هم محتاجیم امیدوارم که خوشتون بیاد صدا: رضا...! حس هفتم آهنگ: هانو کیتارو تنظیم: رضا...! حس هفتم فرمت: wma حجم: ۲.۶مگابایت برای دانلود در پایین روی اسم آهنگ کلیک کنید می خوام تو آلاچیق مژه هام آروم بشینیو، خیسیه گونه هامو ببینی. نکنه دلت بگیره ها...؟! نه...! با بارون اشکام ترانه بارونو بخون، بزار دست و دلم آروم بشن، بزار سرما رو فراموش کنن بزار همه چی خوب باشه،،، همه چی... رنگین کمونو می بینی چقدر قشنگه و چقدر من این لحظه رو دوست دارم که تو بشینی تو آلاچیق و بارون رو نگاه کنی، منم زیر بارون خیس بشم. دستامو باز کنم طرف تو داد بزنم و از ته دل بگم که... ای تنها چراغ شبهای تاریک من.. ای تنها مروارید صدف زندگی من... ای یار من... ای عشق من.. دوست دارم.. دوست دارم.. دوست دارم...... ... ای کاش باز هم مثل قدیما میشد لب ساحل پا برهنه بدوییم. دست تو دست هم، اما دیگه از شنهای داغ خبری نیست آخه داره بارون میاد، همه جا خیسه خیسه. بارون پاکه، مثل اشکات که رو گونه های نازت نقش بسته. می بینی من باز هم دارم تو نگات گم میشم، با اینکه جرات نمی کنم بهشون نگاه کنم. آخه بهت که گفته بودم چشات برق عجیبی داره.. می بینی اشکام بی رحمانه دارن می بارن.. صدای هق هقم تا هفت کوچه اونورتر هم میره. دلم می خواد وقتی هق هقه گریمو می شنوی سراسیمه خودتو بهم برسونی. اما من می ترسم که نیایی. همه دورم جمع شدن. خیلین خیلی زیاد. اما بینشون همش دارم دنبال تو می گردم. پس کجایی..؟ یعنی هنوز صدامو نشنیدی.؟ نکنه شنیدیو نیومدی. ها...؟ پس کجایی..؟ زود همرو کنار بزنو بیا اینجا. آروم پیشم بشین تا منم آروم بشم. آخه می دونی الان بهت خیلی محتاجم، خیلی... ما به هم محتاجیم مثل رودخونه به آب ... مثل آدم به هوا.. مثل دیوونه به خواب.. ما به هم محتاجیم....! لمس1: این ماه عزیز هم تموم شد عید فطر رو به همتون تبریک می گم. لمس2: شاد باشیدو مارو هم تو شادیاتون شریک کنید. ترانه ها از سقف اتاقم چکه می کنند و بستر رویاهایم خیس خاطره می شود وقتی تورا به خواب می بینم آیینه ها تکثیر می شوند و فضای خیال من از عطر واژه های عاشقانه لبریز می شود فرض کن تو را تا همیشه از ذهن اتاقم پاک کردم فرض کن نام تو از افتتاح نامه دلتنگی ها خط زدم یا طنین گریه هایت را در پس این همه هیاهو پنهان کردم فرض کن دست دلم را برای همیشه، از دست مهربانی هایت کشیدم تو بگو با بی تابی های این دل بی قرار چه کنم...؟! شراره شهابی شعری که ۱۲/۱/۸۳ واسش نوشتم ... اما هیچ وقت اونو نخوند. آخه هیچ وقت به دستش نرسید. حتی تا در خونشون براش بردم ،ولی... تقدیر این بود که اون، این شعرو نخونه...... : چی بگم آخه ؟ - چشاتو ببند، دستتو بزار رو شیشه، درست رو دست من محکم بچسبون، دلت با من باشه چشت به ضریح یه نفس عمیق بکش و چشاتو آروم ببند، حالا هر چی که به دلت میاد بگو : دستم رو دستته، دلم پیش دلت، گرمای دستتو که حس کردم، اول دستم لرزید بعد دلم ... یه ندا بهم گفت مواظب باش دستت نلغزه ؟! - الان باید از خدا یه چیزایی بخواییم همونایی که همیشه سر نماز بعد از دعای ناد علی از خدا می خواستیم، همون چیزایی که همیشه آرزوشونو می کردیم. : دستام میلرزن رضا... : یه ناد علی واسم بخون می خوام اول دستام آروم شن بعد دلم، می خوام دستام رو دستات کیپ شن. یه جوری که هیچ کی نتونه جداشون کنه. - باشه پس با هم می خونیم تا هردومون به این آرامش برسیم. : چشامو میبندم، اما مثل همیشه اشکام...! : شیشه رو که نگاه می کنم خیس شده، شیشه گریه کرده یا دستام..!؟ : اگه دستامون بهم نرسن چی..!؟ : من نمی تونم رضا تو شروع کن. - گرمی دستمو حس کردی، اینم از گرمای دلم که تو این لحظه دوچندان میتپه، آخه به جای دل تو هم داره ... و واسه تو ... - ای کاش شیشه ای نبود، تا با دستام، خودم اشکاتو پاک می کردم دستمو رو سرت می کشیدمو می گفتم گریه نکن همه چی همونی میشه که ما می خواییم. هق هق گریه هاتو می شنوم لبهات چرا می لرزن...!؟ : رضااا...! - ای کاش شیشه نبود تا سرتو می ذاشتم رو سینم تا یه دل سیر گریه کنیو ، گریه کنیو، گریه کنی... انقدر گریه کنی که سبک بشی عین یه پر. ببین منم دارم مثل تو اشک میریزم منم مثل تو بی تابم، می بینی..؟ چه دنیایی شده ؟ خداااا... خدا کجایی که ببینی دو تا کبوتر نازنینت اینجا نشستن و ازت چیا می خوان. خدا کجایی که حرف دلمونو گوش کنی..؟ می شنوی خدا جونم ..؟ صدای گریه هامونو می شنوی، حالا من هیچ ولی این فرشته نازنین و معصومت ببین چیا می خواد، جون همین عزیزت که اینجا خوابیده هر چی می خواد بهش بده. : الهم عجل لولیک الفرج... : ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریتنا قره اعین واجعلنا للمتقین اماما... - رب اشرح لی صدری ویسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی... - برحمتک یا ارحم الراحمین. - خدای من... - من گیج این همه حکمت تو که چه ها با ما میکنی و چه نعمتهایی به ما دادی، و ما چه ساده از کنارشون می گذریم بدون اینکه تفکری داشته باشیم. -: و آخرین دعا : خدایا مارو واسه خودت سوا کن... از دور یه برقی میزد، ولی زیاد واضح نبود.بالاخره رسیدیم، گنبدزیبایی داره، طلائی و با شکوه، با گلدسته های سر به فلک کشیده. نگاکن، می بینی؟ چه کفترای باحالی داره اینجا، چقدر قشنگن. می خوام بغلشون کنم. اوه پرواز کردن که...! رفتن..! داشتن طواف گنبدشو می کردن، خیلی قشنگ بود رسیدیم دم در. بیا سلام بدیم و بریم داخل. : باشه السلام علیک یا حضرت عبدالعظیم الحسنی، السلام علیک... و چون از قبل هر دومون وضو داشتیم رفتیم که داخل حرم شیم. داخل صحن از یکی از خادما پرسیدم: آقا اینجا دری نداره که ما با هم بریم داخل؟ آخه ما به هم قول دادیم که دستامون از هم جدا نشه. خادم لبخند کوچکی زدو گفت: نه پسرم اینجا همه جدا جدا میرن زیارت، خانما از این طرف و آقایون هم از اون یکی در. پس الان چیکار کنیم. گفتش: خب مجبوریم دیگه نمیشه که زیارت نریم. خب باشه قبول. بهش گفتم: خب برو دیگه دستتو ول کنو برو... تو چشام نگاه کرد و گفت: رضا... من نمی تونم اول تو برو، تو دستتو ول کنو برو. هر دومون مونده بودیم که چه کنیم. گفتم: اینجوری نمیشه من تا 3میشمرم بعد با هم دستامونو ول میکنیم. قبول ؟ یه آهی از ته دل کشیدو چشاشو یه وری کردو با لبخند ریز همیشگیش گفت باشه قبول. تا چشم به هم زدیم 3شد و دستامونو ول کردیم. شاید فاصلمون به 3 متر هم نمی رسید ولی داشتم از دوریش دق می کردم. چش از هم بر نمی داشتیم و مثل همیشه من مواظب اون، اون مواظب من. بالاخره تو جمعیت شلوغ حرم غرق شدیم و برای مدت کوتاهی همدیگرو گم کردیم. داخل حرم که شدم شروع کردم به خوندن زیارتی که بزرگ روی دیوار نصب بود وقتی تموم شد رفتم سراغ ضریح، با چند تا صلوات خودمو رسوندم به ضریح، تا نزدیکش شدم بغض گلومو فشار داد هیچی تو ذهنم نبود. فقط داشتم براش حمدو سوره می خوندمو می گفتم که خدا بیامرزتش. قدم به قدم جلو می رفتم و دور ضریح میچرخیدم ذکر میگفتم و خلاصه تو یه دنیای دیگه ای بودم که یه دفعه خوردم به یه چیزیو از چرخیدن وایسادم دیدم یه دیوار شیشه ای مات جلومه و مانع از دور زدن منه. سایه خانمهایی که اونور داشتن زیارت می کردن از شیشه مات مشخص بود، با چادر سیاه و گریه هایی که می کردن. یه لحظه یه سایه روی شیشه افتاد حسم درست میگفت خودش بود بالاخره همدیگرو پیدا کردیم. نفسام تند شد ضربه هایی که قلبم میزد رو می تونستم حتی با چشمم ببینم.دستمو گذاشتم رو شیشه و تو دلم صداش زدم گفتم: بیا تو هم دستتو بزار روبه روی دستم. دستامون روی شیشه کاملا همدیگرو پوشونده بود گرمیه دستشو حس می کردم. با یه نفس عمیق چشامونو بستیمو دست دیگمونو به طرف ضریح بردیم بی اختیار اشک از چشامون سرازیر شد اصلا هیچ کدوم نفهمیدیم که برای چی داریم گریه می کنیم انگار دل هر دومون خیلی پر بود. دیگه گریه و اشک هم دووم نمی آورد صدای هق هق و زجمون یواش یواش به گوش می رسید. تو دلمون داشتیم یه چیزایی رو از خدا می خواستیم ( نمی گم چیارو می خواستیم ، شاید بعدها گفتم. ولی تو هم الان هر چی از خدا می خوای به ذهنت بیار و با یه نفس عمیق چشاتو ببندو ازش بخواه.). زار زار اشک می ریختیم، تا کمی آروم میشدیم صدای مردی که اون نزدیکیها داشت روضه حسین و زینب رو زمزمه میکرد ، لحظات مظلومیتشون جلو چشمون میومدو بهونه ای می شد تا گریه ها تندتر بشه. از فرط گریه داشتم از حال میرفتم آروم نشستم تکیه دادم به ضریح و رو به قبله شدم سرمم نصفش رو ضریح بود و نصفشم به شیشه مات. اونم مثل من. فقط یه شیشه بینمون بود سر روی سر هم و شونه به شونه هم. بعد از کمی سکوت که دلمون رو آروم کرد. بلند شدیمو از مقر ضریح اومدیم بیرون. مشغول نماز شدیم، اذان مغرب گفته بود، نمازامونو خوندیمو بعد از رازو نیاز و خوندن دعایی که هر دومون دوسش داریم کم کم راهیه بیرون رفتن از داخل حرم شدیم. اومدیم بیرون داشتم دنبالش می گشتم که یه دفعه از پشت دستمو گرفت و صدام زد، رضا...! برگشتم، هردومون یه لبخند ریز گوشه لبمون داشتیم، دستمو گرفت و مثل همیشه غرق تو نگاه هم شدیم. و تو همون حال به هم گفتیم : زیارت قبول.. زیارت قبول..! رضا...! یه لمس خوب: بچه ها ماه عشقه ها دعا یادتون نره. ومن گیج این همه تو... صدا: رضا متن: رضا،نگار،دنیا آهنگ: کنی جی با کیفیت mp3 ۶۴kbps اینم یه کار دیگه از خودم صدا : رضا متن : رضا آهنگ : کیتارو تنظیم : رضا خلاصه همش خودم دیگه با کیفیت 128kbps امید وارم که راضی باشین و خوشتون بیاد.... لمس1: سلام به همه امروز می خوام یه وبلاگ خیلی زیبا رو به پیوندهام اضافه کنم لمس۲: عزیزانی که نرم افزار پیام رسان همراه اول رو می خوان براشون تو پیوندها لینک گذاشتم با اسم((دانلود هر چی می خوای)) لمس1: امیدوارم که از این متن خوشتون اومده باشه اگه می خوایین بدونین تو می خوای بری.!؟ لمس 1: همشو درغ گفتم. وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی آره اون رفت البته از جلوی چشام، شاید دیگه نتونم ببینمش ولی یادو خداحافظ همین حالا...



عشق هم باشیم . . .![]()
![]()
![]()
![]()
.jpg)


ادامه مطلب
![]()







و سلامی به همه دوستان و عزیزان.
بچه ها تو یکی دو روز آینده، یکی از بهترین نوشته هامو البته از نظر خودم
می خوام آپ کنم الان اومدم بگم :
لطف کنید منت سر من بزارید و حتما تا آخرش بخونید.
به نظرم که پشیمون نمی شید.
ازتون می خوام موقع خوندن متن خودتونو وارد اون مکان کنید تا همگی با
هم در زیارت عشق شریک بشیم.
با تشکر از همتون
طاعات و عباداتتون قبول در گاه حق
و التماس دعا.
بیا بشینیم واین ساحل زیبا رو تماشا کنیم بیا هر دومون یه جارو ببینیم.
آره منم دارم به همون چیزی که داری فک می کنی، فک می کنم.
دیدی داشتی موقع دویدن می گفتی مواظب باش دستم از دستت جدا نشه.؟
من هم مثل تو مواظب بودم.
من مواظب تو، تو مواظب من..
بیا مثل همیشه دستتو بزار رو قلبم، نه نترس دست منم رو دستته، ازش جدا نمیشه.
حالا من چشامو می بندم و یه نقس عمیق می کشم،حالا بخون،
ناد علیا مظهرالعجائب تجده...
یادته دفعه پیش رفته بودی لب دریا منو نبرده بودی، یادته گفتی به دریا نگاه می کردمو
به فکر تو بودمو زیر لب نادعلی رو زمزمه می کردم، یادته ؟
اولش خیلی ناراحت شدم که منو نبردی،اما بعدش که دیدمت و اینارو گفتی فهمیدم که منم
اونجا بودم. آرامش عجیبی بهم دادی.
الانم که دستت رو قلبمه و داره احساسش می کنه باورت نمیشه،
من الان حس پرواز دارم از اون پروازهایی که همیشه آرزومون بود،
ای کاش خدا دو تا بال واقعی بهمون می داد تا دست تو دست هم پابه پای هم پرواز می کردیم،
تا اون بالاها...
تا اوج آسمون...
تا آخر...
![]()
اوه چه آفتاب گرمی، عجب شنهای داغی...!
دستتو بده من، بیا بدوئیم، انقدر بدوئیم تا به هم برسیم،
زود باش بدو، عقب نمون .
دست تو دست هم، پا به پای هم،
دل تو دل هم، فقط بدوئیم.......
_ اوه خسته شدم
: منم خسته شدم
دستتو بده من. حالا بیار بالا، آسمونو نگاه کن چه آفتابی..!
بیا باهم داد بزنیم دوست دارم همه صدامونو بشنون دونه دونۀ
این شنها، می خوام همه بدونن، بیا با هم خدارو صدا کنیم.
خدااااا.....
خدا جونم واسه همه چی ممنونم، خدا جونم به خاطر این نعمتت
به خاطر این عشقی که به ما عطا کردی ازت ممنونم.
دیدی بهت گفتم اگه از خدا بخواییم، مارو بهم میرسونه.
دیدی آخرش خدا به قولش عمل کرد، دیدی آخرش من به تو رسیدم
دیدی...!؟
حالا بیا، خودمونو تسلیم این شنهای داغ بکنیم فقط مواظب باش
دستت از دستم جدا نشه.
چشاتو ببندو به روزهای خوبی که خواهیم داشت فکر کن،
به اون عشق، به همون حسائی که وقتی نبودم جای خالیمو برات
پر کرده بود، به من، به خودت و به عشقمون فکر کن.
حس می کنی؟ دوست داشتنم رو حس می کنی..؟
نترس، اینا همش اشک شوقه، بازم دارم مات و مبهوتت میشم.
باز هم دارم تو دریای عشقت غرق میشم.
الان همون موقعی هست که یه حس خوب وجودت رو بگیره...
یه جوریکه قاطیه همه دلهره هاو ترسهاو سرگردونیات بشه.
یه جوریکه لطافتشو می تونی قاطیه همه خشونتای اطرافت کنی.
الان می تونی با وجودت تسخیرم کنی، و همه چیز باشی و من
هیچ باشم.
دستتو بده من.
بلند شو ،
بدو، باز هم بیا باهم بدوئیم،
تا بیشتر به هم برسیم
بدووو....
هی تو آهسته سخن بگو...
آهسته بخوان...
آهسته نگاه کن، آهسته بنویس...
می فهمی ؟ آهسته...
بگذار جهان دوباره آرام بگیرد،
بگذار دلم...
گفتم:
ومن گیج این حرفهای تو...
و مات و مبهوت تو...
با چشمانی پر از اشک...
و سکوتی سنگین.
هر وقت این سکوت وجودم را می گیرد
این جملات در ذهنم نقشی دوباره می بندد.
و نا خود آگاه اشکی...
و لرزش دلی...
و همچنان تپش قلبی...
با سنگینی این سکوت انس می گیرد.
گفت:
اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.
:
و نگاهی عمیق در چشمانش...
پس تو ترکم نکن...
تا لیاقتش همیشه نصیب منو تو باشد.
عهد بستیم، قسم خوردیم...
خدایا در حضور دیدگانت...
در این مکان مقدس..
در این معبد زیبای عشق...
هر دو سوگند یاد می کنیم،
که از آن هم باشیم،
تا آخرین دم...
تا زمانی که هر دو مات و مبهوت هم باشیم،
و سکوتی دوباره، و انسی دیگر...
و من...
و من باز هم گیج این همه تو...
امروز یه آهنگ جدید از کارای خودمو براتون آماده کردم که می تونین دانلود
کنین و ازش لذت ببرین.
کار جدیدم با نام من از تو یاد گرفتم با تلاش من و دو نفر از دوستای خوبم
به نتیجه رسیده، در واقع متن انتخابی از سه مطلب که هر سه در همین
موضوع بوده گلچین و تنظیم شده که کارای تنظیمش به عهده من بوده.
از همین جا این آهنگو تقدیم میکنم به نگار خوبم ، دنیای عزیز و
اونی که هیچ وقت یاد نگرفت...


داشتم زیر بارون قدم می زدم، تمام بدنم خیس شده بود.
وای نمی دونی چه حالی داشتم...
صدای شرشر آب از همه جا میومد از تو ناودونا، از جوی کنار خیابون،
از زیر چرخای ماشینائی که رد می شدن. با اینکه سرو صدا زیاد بود،
ولی من زیاد حس نمی کردم آخه همش تو فکر تو بودم.
چی میشد با تو زیر این بارون قدم می زدم ...؟
تو این فکر بودم که تو الان داری چیکار می کنی، تو هم مثل من زیر بارونی
یا از پشت پنجره کوچیک اتاقت داری تماشاش می کنی...؟
همین جور که داشتم بهت فکر می کردم، منهم ابرای دلم بهم خوردن و
رعد و برقی زدن و یواش یواش شروع کردن به باریدن، آخه تو پیشم نبودی.
می دونی تازگیا عاشق خیلی از حرفات شدم عاشق با تو بودنهات،
که با هم بخونیم، تو گفتی که عاشقمی دوست داری که برات بخونم.
منم دوست دارم که تو کنارم باشی، بعد آروم آروم واست بخونم
(بیا با هم کلبه بسازیم...کلبه ای پر از منو تو... از منو تو ما بسازیم...)
یادته گفتم تو نگام گم شدی، الان می خوام بگم می تونی تو وجودمم گم بشی .
نمی خوام پیدات کنم.
منم می خوام بیام پیشت، همونجایی که بید مجنون داره ساحل زیبا داره،
همونجایی که صدای تاپ تاپ قلبت همه وجودمو می گیره.
حالا از کی بپرسیم که صدای خوندن من قشنگتره یا صدای تاپ تاپ قلب تو..؟
می دونی اگه اینجا بودی چی میشد ؟
الان هر دومون خیسه خیس بودیم، به قول خودت با آب بارون غسل می کردیم،
غسل عشق. با هم دیگه نیت می کردیم که غسل عشق رو به جا میارم،
برای نزدیکی به دنیای عشق.
سردته..!؟
آخ بمیرم الهی من اینجا باشم و تو سردت بشه..!؟
نه، محاله که بزارم تو حتی فک کنی که سردته.
آخ،،، ببخشید منهم چترمو نیاوردم میدونم تو به این امید اومدی که من چتر بیارم،
ولی خواستم خودم برات چتر بشم، خواستم که عشقمون از خودش
دوست دارم بخاردار بسازه.
آره یکم هوا سرد هست ولی تو که می دونی یه جایی هست که تو گرمت بشه
پس نگران نباش، سرما نمی خوری.
بارون داره شدیدتر میشه، آخه هر چی دارم از تو می گم ابرای دلم دیوونه تر میشن
و بیشتر تو هم میرن دیگه کارشون از رعدو برق هم گذشته انگار دارن یک دم داد میزنن
اصلا صداشون بند نمیاد، بارون شدیدتر و صدای غرش از اونم شدیدتر...
عشقمون هم انقدر دوست دارم بخاردارو تکرار کرده که همه جارو بخارش گرفته،
اصلا همه جارو مه گرفته.
منم(تو مه عشق تو گمم...هلاک یه تبسمم...)
یه چیزی بگم: الان آذره، پائیز هم اومدو داره میره ولی هنوز نیومدی....
بارون شدیده نازنین...
از تو بعیده نازنین...
خاطره رو جا نزاری...
باز منو تنها نزاری...
ابرا که بی کلید شدن....
چشا به در سفید شدن....
چه امتحان خوبیه دوریت....
دوریت عجب غروبیه...!!

البته خودش میگه که دیگه تعطیلش کردم اما با این حال من این کارو می کنم.
(((من تو را دوست میدارم)))
از دور به چشمات خیره می شدمو می گفتم دلبرکم
دوست دارم، اما تو خبر نداشتی.
تو عشق من بودی و خبر نداشتی،
زندگی و نور چشمم بودی، همون عروسک قصه های
عاشقانه ام بودی، اما خبر نداشتی.
من بدون تو می مردم و بدون تو جون می دادم،
حتی بدون تو نای آب دادن به گلدونای شمعدونی جلوی
پنجره رو هم نداشتم، بدون تو حتی یادم می رفت که کبوترای
خونمون دونه می خوان، اما تو از این چیزا خبر نداشتی.
تو خواب همیشه کنارم بودی تو دلم تو ذهنم ، همیشه
با من بودی و خبر نداشتی.
دلم واست بگه که تاج سرم بودی و خبر نداشتی،
اولین و آخرینم بودی و خبر نداشتی،
تو همیشگی بودی و خبر نداشتی.
من می دونم که تو تا ابد می مونی،
اما تو که نمی دونی چون که خبر نداشتی،
من با تو زنده بودم و خبر نداشتی.
هیچ وقت نشد کنارت بشینم هیچوقت نشد
بهت بگم دوست دارم ، برا همین هم هست که
خبر نداشتی.....

تو اتاق ، تو همون کلبه کوچیک که فاصله زیادی هم با ساحل نداره ،
با ترانه زیبای موجها و اون نسیم خنکی که تو موهات موج میندازه.
اما من از خدا خواستم که دیگه صدایی نباشه فقط من باشم و تو،
حتی ازش خواستم که خودشم داخل اتاق و نگاه نکنه،
آخه می خوام که فقط منو تو باشیم.
اونوقت چشمم تو چشای روشنت باشه و یه دستم زیر بغلت رو گرفته
باشه و اون یکی دستم هم پشت و پناهت باشه.
می خوام آروم چشامو ببندم سرمو بزارم رو شونه هات طوری که لبم رو
اون رگ روی گردنت باشه می خوام با لبام خونی که داره بالا پائین میشه
رو لمس کنم می خوام صورت ماهت قشنگ به صورتم بچسبه،
چشام تو سیاهی موهات گم بشه.
الان چه حسی داری ؟
آخه همیشه که نمیشه تو رو شونه های من بخوابی بزار امروز من بخوابم
و با تو به اوج عشق برسم .
نه نگو ، نگو دیگه بسه خسته شدم بزار این دفعه من خسته بشم بزار
انقدر حست کنم که دیگه خسته شم.
نه تو داری اشتباه می کنی این هوس نیست و من هوسباز نیستم،
من اسمشو گذاشتم نهایت عشق اوج پرواز ، پروازی که می تونه هیچ وقت
فرود نداشته باشه و این باز بر می گرده به نفس منو تو به اراده منو تو.
پس بیا این نهایت عشق رو تو همین بالاها نگه داریم و اصلا نیاییم پائین.....

خط نمی داد هی حرص می خورد، رفتم جلو و سلام دادم و گفتم:
مشکلی پیش اومده گفت: یه ساعته ماشینم پنچر شده هر چی هم
زنگ می زنم به بابام این موبایل لعنتی خط نمیده. گفتم : اگه بخوایین
می تونم کمکتون کنم اونم گفت: ممنون میشم اگه لطف کنید.
دست به کار شدم یهو موبایلش زنگ زد نمی دونم کی بود ولی تو
بین صحبتش به شماره خونشون اشاره کرد.....22945 .
کار عوض کردن لاستیک تموم شد و اونم تشکری کرد و سوار ماشین شد
و رفت و من نظاره گر دور شدنش بودم.
شب که می خواستم بخوابم همش جلوی چشم بود انگار داشتم
عاشقش می شدم یه روز گذشت دلم دیگه طاقت نیاورد بلند شدمو
شمارشو گرفتم تا باهاش صحبت کنم گوشی رو برداشت گفتم: سلام
من همونیم که پنچری ماشینتونو گرفت با تعجب گفت شماره منو از کجا آوردی!؟
گفتم حالا وقت این حرفا نیست مسئله مرگ و زندگیه. به هر صورتی که
شد باهاش قرار گذاشتم تا ببینمش .
رفتم سر قرار اونم چند لحظه بعد اومد رفتم جلو و سلام دادم اون گفت:
خب منظورتون از اینکه گفتین مسئله مرگ و زندگیه چی بود؟ گفتم شما همیشه
انقدر عصبانی هستین؟! گفتش خب بستگی داره گفتم: راستشو بخوایین من...
ازتون خوشم اومده خیلی تعجب کرد گفت تو اصلا می فهمی چی داری میگی ؟
ناراحت سوار ماشین شدو رفت
ولی من راستشو بهش گفتم مسئله مرگ و زندگی بود آخه داشتم براش می مردم.
نمی دونم چرا ولی اصلا طاقت دوریشو نداشتم چقدر کم طاقت شده بودم
دوباره بهش زنگ زدم اونم هی قطع می کرد. آخرش بهش گفتم بابا
چه اشکالی داره یه مدت منو امتحان کن شاید همونی باشم که تو می خوای
گفت والا چی بگم گفتم: خب الان شدی یه دختر خوب می تونم ازت یه خواهش کنم
فقط، نه نگی ها
گفت بابا تو که هنوز چیزی نگفتی گفتم میشه روز جمعه تو پارک جمشیدیه ببینمت؟
خندید. گفتم خندیدی پس قبوله تلفنو قطع کردم از خوشحالی داشتم پرواز
می کردم خیلی شاد بودم گفتم خدایا شکرت.
بالاخره روز جمعه شدو رفتیم پارک یه عالمه با هم گشتیم و حرفای دل همدیگرو
شنیدیم آخر سر بهش گفتم خب الان نظرت چیه؟با من هستی؟
گفتش من باید فکر کنم گفتم خب حالا میشه اسمتو بدونم گفت بمونه برا بعد از فکرام.
شب ساعتای 10-11 بود که زنگ زدم و گفتم سلام من امیرم گفت امیر ؟! امیر کیه ؟!
گفتم بابا همون بچه پررو دیگه خندیدو گفت آهان خب کاری داشتی؟
گفتم لابد تا حالا فکراتو کردی تو رو خدا جوابمو بده دارم می میرم گفت:
به یه شرط حاضرم .گفتم هر شرطی که باشه قبوله
گفت: باید بهم قول بدی که همیشه باهام صاف و صادق باشی
منم گفتم بهت قول میدم که صادق ترین آدمی باشم که تو عمرت دیدی
گفت می تونی از این به بعد عسل صدام کنی واین تازه شروع عشق ما بود....

آخرش چی میشه بهتون پیشنهاد می کنم که خودتون نگاش کنین
لمس2: این متن قسمتهایی از فیلم قصه دلها بود که براتون انتخاب کرده بودم
که با بازی زیبای آقای حامد ملک و خانم لیلا اوتادی انجام شده . امیدوارم که
شما هم اگه ندیدین نگاش کنین و لذت ببرین
لمس3: خب یه خبر دیگه هم برا شما دوستای عزیزم دارم اونم آهنگ جدیدمه
که با نام یادته در قسمت آهنگهایی باصدای خودم اونو قرار دادم دانلود کنین
و ازش لذت ببرین یا به قول خودم تو آسمونها پرواز کنین .
یعنی می خوای منو تنها بزاری ؟
خب برو پیش هر کسی که دوس داری.حتی نمی خوام اسممو بیاری.
برو، خب به درک که میری، مگه من کشته مردۀ توام ؟ واسه همیشه برو...
آدمای مثل تو زیادن تو دنیا که می رن تو هم یکیش،برو...
برو و پشت سرت هم نگا نکن.
تو چی فک کردی ؟فک می کنی تو نباشی من می میرم ؟ فک می کنی
اگه نباشی من خودمو می کشم ؟
آره من بدم من یه آدم بی جنبه ام من آدمی هستم که تو دوسش نداری...
این فکر توست تو که حتی نفهمیدی من کیم، اصلا حالیت نمی شه پس برو...
فکر منم اصلا نباش برا من خیلی بهتر از تو ها پیدا میشه.
دلم برات اصلا نمی سوزه که تنها می شی، ولی اینم بدون که دیگه تو
زندگی من جایی نداری، بر نگرد و نگاه هم نکن. که جای برگشتی برای تو
وجود نداره...
بخوای نخوای زود برو به سلامت خدا کنه بین ماها قضاوت
لمس2: اگه تو بری، من ...
لمس3: حتی اگه بری تا ابد منتظرت می مونم.
لمس4: خدایا تو یه چیزی بهش بگو، بهش بگو که بمونه.![]()
لمس5: خب امید وارم از این متن خوشتون بیاد دوستان عزیز من یه چند تا
آهنگ هم اجرا کردم اگه دوس داشتین می تونین از قسمت آهنگهای من
اونو دانلود کنین.اولین کارها در حال حاضر دو تا هستش به نام خوش اومدی
و پائیز.
من مردی هستم که واژۀ بی وفائی برایم خیلی آشناست ولی با آن غریبم.
شاید بگوئی چرا ؟
من مردی هستم از برج بهمن، متولدین بهمن همیشه وفادارند و هرگز کسی را
فراموش نمی کنند نمی دانم چرا بعضی ها فکر می کنند منظور از وفا، فقط برای
عشق و آن کسی است که به او عشق می ورزی .
یعنی انسان نمی تواند به دوست خودش وفادار بماند حتی تا ابد...!؟
ولی با این حال تو می توانستی دوست خوبی باشی. این را نمی دانم ولی
احساس می کنم.
نمی دانم چرا خیلی از موضوع ها با هم آمیخته می شوند، من به یکی عشق
می ورزم، وتو به دیگری. آیا منو تو نمی توانیم دوست هم باشیم ؟ آیا نمی شود
همدیگر را دوست داشته باشیم.
نه اشتباه نکن، من عاشقت نیستم من فقط دوستت دارم این فقط یک حسه
انسان دوستانه است، نه عشق، نه محبت و یا هر چیز دیگری که تصورش
را می کنی.
و درست همون موقع بود که تو بی وفا شدی...!
همان موقعی که این حرفها را از من شنیدی، وفائی از تو ندیدم چون نماندی.
حتی این حرفهارا به زور ماندی و گوش دادی. و خیلی ساده رفتی، بی آنکه
نشانی از خودت به جا بگذاری.
هیچ می دانی که با رفتنت با من چه ها کردی ؟ هیچ می دانی....؟
تازه بعد از مدتها کسی را پیدا کرده بودم که هم جنسم بود، هم ذاتم بود.
نه اشتباه نکن مذکر یا مو نث بودنت را نمی گویم.
تو خود بهتر می دانی که از چه و کجا می گویم. و درست همون موقع چه
آرزوهایی داشتم که تو بی اعتنا به من و آرزوهایم گفتی نه. و رفتی...
و درست همون موقع بود که تو بی وفا شدی ...!

تا یه ساعت دیگه می بینمش. صبحونمو می خوردمو دفتر کتابامو بر می داشتمو راهی مدرسه
میشدم.
یادته اون صبحهای خنک پائیزی میومدی پیشم، یادته هر روز تو راه مدرسه. هیچ وقت تنهات
نمی ذاشتم تا برسیم به در مدرسه تو و من از اونجا باید بر می گشتم به مدرسه خودم.
هر روز آقای کریمی، ناظممون رو می گم بهم می گفت تو چرا همیشه اینقدر دیر میای..؟
منم می گفتم آقای کریمی گرفتاریه دیگه، اونم لبخندی می زد و می گفت زود برو سر کلاست.
یادته کلاسایی که با هم زمین می زدیم و به جای کلاس می رفتیم و می گشتیم، یادته با هم رفتیم
سینما . اون روزا فیلم دختری با کفشهای کتانی تازه اومده بود با هم نگاش کردیم ولی همه تو بهر
فیلم بودن و من تو بهر تو ...
یادته اون روزی که زلزله اومد . وای چقدر نگرانت بودم خداخدا می کردم که هر چه زودتر در مدرسه
باز شه و بیام سالم ببینمت. یادته وقتی دیدم مادرت کنارته زدی زیر گریه. راستی اونروز واسه چی
گریه کردی ؟ من هنوز هم نمیدونم علت گریت چی بود. بگذریم..
یادته تو زمستون برف بازیمون تو اون پارک، وای چه حالی داد فقط من بودم و تو و یه صندلی.
یه صندلی کوچیک که به زور دو تاییمون روش جا شدیمو نشستیم.
یادته چقدر سردت بود دستاتو گرفتم تو دستم و گرمشون کردم وای اون لحظه چه نگاه هایی داشتی
یادته آخرش عید شد درست همون موقع ها بود که یواش یواش داشتی از من دور میشدی .
آخرش هم یه روز بهاری دیدم که با یه آقا پسر دیگه داری میای، وقتی منو دیدی رنگت پرید یادته؟
ولی من به روم نیاوردم و سرم و انداختم پائین، انگار که اصلا نمی شناختمت ولی از ته دل داشتم
آتیش می گرفتم اما دیگه تو رفته بودی اینا همه یادته دیگه ؟
این بی وفائیات یادته ؟ اصلا الان بعد از هفت، هشت سال که گذشته اسم من یادته ؟
با این حال که تو رفتی ولی هنوزم من تو رو به یاد میارم با همه خوبیها و بدیهات با همه بی وفائیات،
همه چی یادمه...

من از تو یاد گرفتم زیر بارون پائیزی راه برم خیس بشم، عشق کنم داد بزنم.
من از تو یاد گرفتم که همیشه عاشق باشم دوستت داشته باشم واسه تو بمیرم.
عشقی که تو وجودمه شوری که تو دلمه اون بغضی که تو گلومه و حتی اون
قطره های اشکی که گاه گاهی از گوشه گونه هام به زمین میرسه، رو از تو یاد گرفتم.
من از تو یاد گرفتم که عاشق بمونم، وفادار و صادق باشم.
اون خنده های زیر درخت بید مجنون کنار کلبه عاشقی، اون قایم موشک بازی ها،
اون صدا زدن ها و اون نگاه کردنهارو از تو یاد گرفتم.
باز هم از تو یاد گرفتم که منو تو با هم فرق می کنیم، تو موج موهات منو کشته ولی من چی؟
من که چیزی ندارم تو رو بکشه.
همش دارم بهت می خندم که چرا تو از من یاد نگرفتی؟
چرا صداقت و درستی و سادگی رو از من یاد نگرفتی؟ ولی من از تو یاد گرفتم، من از تو زیر
بارون خیس شدن اونم تو پائیز رو یاد گرفتم ولی تو خیس شدن زیر بارون اشکامو یاد نگرفتی،
من خندیدن و از تو یاد گرفتم ولی تو گریه کردن و از من یاد نگرفتی، من بی تو مردن و یاد گرفتم
ولی تو بی من بودن و نفهمیدی، حتی احساس هم نکردی.
من از تو همه چیرو یاد گرفتم ولی تو از من ...!
بعد از کشمکشهای فراوان و بعد از فعالیت در وبلاگ های قبلی، موفق شدم که از دی ماه 86 وبلاگ
واسه کسی که نمیاد رو راه اندازی کنم. که مضمون آن عاشقانه و در وصف عشق بوده. اما در این
لحظه دومین وبلاگ اختصاصی خودم رو به شما دوستان عزیزم تقدیم می کنم که در این وبلاگ سعی
می کنم راز و نیاز ها و حرفهای دلی که با خدا دارم رو در چکیده ای که شما هم خوشتون بیاد، بنویسم.
این وبلاگ کاملا فضای عارفانه پیدا خواهد کرد البته به یاری خدای متعال.
امیدوارم که در این راه موفق باشم چون نوشتن و راز و نیاز با خدا سخت تر از نوشتن های معمولیست.
از شما دوستان عزیزم و همچنین میهمانانی که زحمت می کشید و به وبلاگ خودتون سر میزنید عاجزانه
التماس دعا دارم.
سجدۀ دل چشم می گشاید و شما را به سجده می آورد، ولی نه سجده به خاک، نه به آب، بلکه
سجده به ...
باشد که راضی باشید.
این هم آدرس وبلاگ: www.sejdeye-dell.blogfa.com
می کردم که یه احترام سادست یه احترامی که می تونه با هر کس دیگه ای هم همینطور باشه
ولی گذشت روزگار و دیدم که نه، مثل اینکه یه حسّه، یه حسه عاشقانه.
اولاش جراُت نمی کردم دربارهء این حسم باهات صحبت کنم هر بار می دیدمت. می گفتیم و
می خندیدیم، ولی هر کاری می کردم که بتونم بهت بگم دوست دارم، اما نمی تونستم. شاید
بعضی وقتها خودت این عشق و تو چشام می دیدی همون لحظاتی که، یه لحظه می رفتم تو
عالم رویا و چشام رو صورتت قفل می شد و تو با صدای مهربونت صدام می کردی و می گفتی:
کجایی بابا یکم با ما باش...
اما دریغ از اینکه من همیشه با تو بودم و هر لحظه، حتی بیشتر و عمیق تر از اون چیزی که تو به
زبون می آوردی.
آخرش هم نفهمیدم که چطور عاشقم شدی، من که هیچ وقت به تو چیزی نگفته بودم، اولین
بار هم خودت بودی که حرف دوست داشتن رو زدی و گفتی که من خیلی دوست دارم.
و چرخ روزگار همچنان چرخید و منو تو هر روز عاشقتر شدیم به طور عجیبی با هم تفاهم داشتیم
یه عشق واقعی، از اونایی که می گن از ته دله..
بالا خره رسید اون روزی که تصمیم گرفتم زندگی کنم، یعنی با تو زندگی کنم، ولی باز هم نتونستم
این موضوع رو بهت بگم مثل همون زمونا که نتونستم بگم دوست دارم.
ولی این بار فرق می کرد هم بزرگتر شده بودم و هم قضیه جدی تر شده بود.آره مسئله، مسئله
زندگی بود، شوخی که نبود یه عمر می خواستیم با هم باشیم.
بالاخره تصمیم خودمو گرفتم و مثل مرد موضوع رو باهات در میون گذاشتم و گفتم:
ببین عزیزم منو تو سه چهار سالی هست که باهمیم و همدیگرو دوست داریم، به نظر من هیچ
کس تو دنیا اندازهء منو تو خوشبخت نیست . من واقعا خوشحالم که عشقی چون تو رو دارم.
الان به نظر من زمون اون رسیده که بتونم تقاضای خودمو بگم و می دونم که تو هم با من موافقی
من تصمیم خودمو گرفتم، می خوام زندگی کنم،اونم با تو، اونم تا ابد تا دم مرگ تا اونجایی که
من باشمو تو باشیو دنیا باشه، برا همین توهمین ساحل زیبای دریا از تو خواستگاری می کنم و
منتظر جواب تو هستم با اینکه می دونم جواب تو چیه؟!
گفت : ببین منو تو دوستی موفقی با هم داشتیم ولی دلیل نمیشه زندگی موفقی داشته باشیم
به نظر من راه منو تو برای زندگی از هم جداست. من نمی تونم با تو زیر یه سقف زندگی کنم .
اخلاق و کردار منو تو ، شخصیت و خانواده منو تو با هم سازگاری ندارن،نه......
منو تو به درد زندگی مشترک نمی خوریم.
_ انگار یه دیگ پر از آهن مذاب روم ریختن،عشقم، زندگیم، همه چیم تالاپّی خورد تو سرم.
گفتم: پس عشقمون چی؟ منو تو که عاشق هم بودیم . پس این همه سال خوشی چی؟!
گفت: نه عزیزم این عشق نبود فقط یه دوستی بود یه دوستی که می تونست با هر کسی باشه.
گفتم : با هر کسی...؟!
یعنی من برات با بقیه هیچ فرقی نمی کنم.
جوابی که داد خیلی ساده بود فقط یه کلمه : "نمی دونم"
چه پایان زیبایی، چی فکر می کردیم چی شد؟!
اگه شما به جای این عاشق بودید چیکار می کردید؟
منتظر لمسهایتان در دادگاه دلتان هستم.
گفتم: کجا!؟. می خوای تنهام بزاری.
گفتی: نه خجالت می کشم که تو چشات نگا کنمو ، وایسم که جوابمو بدی.
گفتم: خب، حالا حرفتو بگو.
...............
پس چرا چیزی نمی گی ...
گفتی: رضا من...
تو چی...؟ حرفتو بزن.
من.....
خب بگو...
آخه خجالت میکشم.
خندیدم و گفتم فکر نمی کردم اینقدر از هم دور باشیم که برا گفتن یه حرف
اینقدر خجالت بکشیم و نتونیم حرف دلمون رو بهم بگیم.
آخرش با یه عالمه مکث و انتظار گفت: رضا من دیوونتم، خیلی دوست دارم، ولی...
گفتم ولی چی...؟
دیگه نگفت، احساس می کردم که داره داغون میشه، اشک جلوی چشاشو گرفت
بغض گلوشو فشار می داد ، لباش می لرزید و هر لحظه اشک چشاش بیشتر
می شد. سرشو انداخت پائین.
و من نظاره گر افتادن اشکاش رو زمین بودم.
تا اومدم حرف بزنم برگشت و ازم دور شد ، خواستم برم دنبالش ولی یه حسی بهم
گفت که بزار تنها باشه و گریه کنه تا شاید آروم بشه.
آره گفت: من دیوونتم .
گفتم : من بیشتر
گفت: رضا ، دیوونه ، من دوست دارم .
خندیدم و گفتم : من بیشتر، گفتم منم دوست دارم از ته دل ، بیشتر از دوست داشتن
دوست دارم.
اونم خندیدو گفت: خیلی دیوونه ای.
با همون خنده گفتم : تازه فهمیدی...؟
و هر دومون شروع کردیم به خندیدن به چشای هم نگاه می کردیم و می خندیدیم...
از فرط خندیدن اشک از چشای دوتامون جاری شد.
اما...
اما آخرش باز هم یادمون افتاد که دوست داشتن ما یه، امّا داشت ، سکوت کردیم .
و سرمونو انداختیم پائین.
فقط صدای نفسامون میومد که گاهی از سر حسرت و گاهی از سر غم و غصه بود.
من غروب آفتاب و نگاه می کردم اونم داشت به موجهای آبی دریا نگاه می کرد.
نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم ، با همون حال بر گشتم و با صدایی
سنگین و غم آلود گفتم: وای بر من، گر تو آن گم کرده ام باشی...!
که بس دور است بین ما
که این سو، پیرمردی با سپیدی های مو
و هزاران بار مردن،رنج بردن
با خمی در قامت از، این راه دشوار
که این سو دستها خشکیده، دل مرده
به ظاهر خنده ای بر لب
و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم پیچ
...........
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود نا چیز
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که آن سو نازنینی، غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل
دلی گهواره عشقی، که چندی بیش نیست شاید
و از بازیچه بودن سخت بیزار است
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است.
وای بر من، گر تو ...
این روزا نمی دونم چرا مطالبم تو ضرب المثلا دارن می گردن.شاید برگرده به
اونی که داره میره.!
نمی دونم این ضرب المثلو کی ساخته ولی هر کی بوده خیلی بی انصافی
کرده، آخه به نظر من که اینجوری نیست من خودم الان کسانی یادمه که
شاید 10ساله ندیدمشون، ولی هنوز از دلم نرفتن و نخواهند رفت.
خاطرش همیشه تو دلم جاودانه می مونه، برا همیشه...
خودش بهم گفت که اگه صد سال هم بگذره یه روزی میام سراغت،
میام و پیدات می کنم.
منم از همین حالا منتظرش می مونم تا روز موعود.
یه جنگل سر سبز،یه رودخونه آبی و زلال و صدای دلنواز شرشر آب،
آفتاب،در منتها الیه آسمون،بین دو کوه،هوا خنک و نسیمی ملایم،
همه پرنده هاو پروانه ها جمع شدن، و من.
و چند قدم اونطرفتر، تو، با چادری سفید و درخشان، وای چقدر زیبایی!!،
نگات چه آرامشی بهم میده، وقتی تو چشات نگا می کنم، نفسام در عین
تند زدن، خیلی هم سنگین می شن، یه تنگی نفس باور نکردنی، ضربان
قلبم از حد خودش گذشته، احساس می کنم وجودم داره آتیش می گیره،
دیگه طاقت ذل زدن به چشات و ندارم، چشام داره سیاهی میره،.
زیبائیت حیرت انگیزه، و غیر قابل توصیف.
و من کنار این همه زیبایی، این جنگل، این رود، و تموم پرنده ها و پروانه های
زیبا، چیزی برای گفتن ندارم، جز....
خداحافظ همین حالا...
و ما تو رو بدرقه کردیم به خونه خوشبختی. . . !
| Design By : Night Skin |


