واســه کسی که نمیــاد...!؟
می گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدای مایی...!؟
: چی بگم آخه ؟ - چشاتو ببند، دستتو بزار رو شیشه، درست رو دست من محکم بچسبون، دلت با من باشه چشت به ضریح یه نفس عمیق بکش و چشاتو آروم ببند، حالا هر چی که به دلت میاد بگو : دستم رو دستته، دلم پیش دلت، گرمای دستتو که حس کردم، اول دستم لرزید بعد دلم ... یه ندا بهم گفت مواظب باش دستت نلغزه ؟! - الان باید از خدا یه چیزایی بخواییم همونایی که همیشه سر نماز بعد از دعای ناد علی از خدا می خواستیم، همون چیزایی که همیشه آرزوشونو می کردیم. : دستام میلرزن رضا... : یه ناد علی واسم بخون می خوام اول دستام آروم شن بعد دلم، می خوام دستام رو دستات کیپ شن. یه جوری که هیچ کی نتونه جداشون کنه. - باشه پس با هم می خونیم تا هردومون به این آرامش برسیم. : چشامو میبندم، اما مثل همیشه اشکام...! : شیشه رو که نگاه می کنم خیس شده، شیشه گریه کرده یا دستام..!؟ : اگه دستامون بهم نرسن چی..!؟ : من نمی تونم رضا تو شروع کن. - گرمی دستمو حس کردی، اینم از گرمای دلم که تو این لحظه دوچندان میتپه، آخه به جای دل تو هم داره ... و واسه تو ... - ای کاش شیشه ای نبود، تا با دستام، خودم اشکاتو پاک می کردم دستمو رو سرت می کشیدمو می گفتم گریه نکن همه چی همونی میشه که ما می خواییم. هق هق گریه هاتو می شنوم لبهات چرا می لرزن...!؟ : رضااا...! - ای کاش شیشه نبود تا سرتو می ذاشتم رو سینم تا یه دل سیر گریه کنیو ، گریه کنیو، گریه کنی... انقدر گریه کنی که سبک بشی عین یه پر. ببین منم دارم مثل تو اشک میریزم منم مثل تو بی تابم، می بینی..؟ چه دنیایی شده ؟ خداااا... خدا کجایی که ببینی دو تا کبوتر نازنینت اینجا نشستن و ازت چیا می خوان. خدا کجایی که حرف دلمونو گوش کنی..؟ می شنوی خدا جونم ..؟ صدای گریه هامونو می شنوی، حالا من هیچ ولی این فرشته نازنین و معصومت ببین چیا می خواد، جون همین عزیزت که اینجا خوابیده هر چی می خواد بهش بده. : الهم عجل لولیک الفرج... : ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریتنا قره اعین واجعلنا للمتقین اماما... - رب اشرح لی صدری ویسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی... - برحمتک یا ارحم الراحمین. - خدای من... - من گیج این همه حکمت تو که چه ها با ما میکنی و چه نعمتهایی به ما دادی، و ما چه ساده از کنارشون می گذریم بدون اینکه تفکری داشته باشیم. -: و آخرین دعا : خدایا مارو واسه خودت سوا کن... از دور یه برقی میزد، ولی زیاد واضح نبود.بالاخره رسیدیم، گنبدزیبایی داره، طلائی و با شکوه، با گلدسته های سر به فلک کشیده. نگاکن، می بینی؟ چه کفترای باحالی داره اینجا، چقدر قشنگن. می خوام بغلشون کنم. اوه پرواز کردن که...! رفتن..! داشتن طواف گنبدشو می کردن، خیلی قشنگ بود رسیدیم دم در. بیا سلام بدیم و بریم داخل. : باشه السلام علیک یا حضرت عبدالعظیم الحسنی، السلام علیک... و چون از قبل هر دومون وضو داشتیم رفتیم که داخل حرم شیم. داخل صحن از یکی از خادما پرسیدم: آقا اینجا دری نداره که ما با هم بریم داخل؟ آخه ما به هم قول دادیم که دستامون از هم جدا نشه. خادم لبخند کوچکی زدو گفت: نه پسرم اینجا همه جدا جدا میرن زیارت، خانما از این طرف و آقایون هم از اون یکی در. پس الان چیکار کنیم. گفتش: خب مجبوریم دیگه نمیشه که زیارت نریم. خب باشه قبول. بهش گفتم: خب برو دیگه دستتو ول کنو برو... تو چشام نگاه کرد و گفت: رضا... من نمی تونم اول تو برو، تو دستتو ول کنو برو. هر دومون مونده بودیم که چه کنیم. گفتم: اینجوری نمیشه من تا 3میشمرم بعد با هم دستامونو ول میکنیم. قبول ؟ یه آهی از ته دل کشیدو چشاشو یه وری کردو با لبخند ریز همیشگیش گفت باشه قبول. تا چشم به هم زدیم 3شد و دستامونو ول کردیم. شاید فاصلمون به 3 متر هم نمی رسید ولی داشتم از دوریش دق می کردم. چش از هم بر نمی داشتیم و مثل همیشه من مواظب اون، اون مواظب من. بالاخره تو جمعیت شلوغ حرم غرق شدیم و برای مدت کوتاهی همدیگرو گم کردیم. داخل حرم که شدم شروع کردم به خوندن زیارتی که بزرگ روی دیوار نصب بود وقتی تموم شد رفتم سراغ ضریح، با چند تا صلوات خودمو رسوندم به ضریح، تا نزدیکش شدم بغض گلومو فشار داد هیچی تو ذهنم نبود. فقط داشتم براش حمدو سوره می خوندمو می گفتم که خدا بیامرزتش. قدم به قدم جلو می رفتم و دور ضریح میچرخیدم ذکر میگفتم و خلاصه تو یه دنیای دیگه ای بودم که یه دفعه خوردم به یه چیزیو از چرخیدن وایسادم دیدم یه دیوار شیشه ای مات جلومه و مانع از دور زدن منه. سایه خانمهایی که اونور داشتن زیارت می کردن از شیشه مات مشخص بود، با چادر سیاه و گریه هایی که می کردن. یه لحظه یه سایه روی شیشه افتاد حسم درست میگفت خودش بود بالاخره همدیگرو پیدا کردیم. نفسام تند شد ضربه هایی که قلبم میزد رو می تونستم حتی با چشمم ببینم.دستمو گذاشتم رو شیشه و تو دلم صداش زدم گفتم: بیا تو هم دستتو بزار روبه روی دستم. دستامون روی شیشه کاملا همدیگرو پوشونده بود گرمیه دستشو حس می کردم. با یه نفس عمیق چشامونو بستیمو دست دیگمونو به طرف ضریح بردیم بی اختیار اشک از چشامون سرازیر شد اصلا هیچ کدوم نفهمیدیم که برای چی داریم گریه می کنیم انگار دل هر دومون خیلی پر بود. دیگه گریه و اشک هم دووم نمی آورد صدای هق هق و زجمون یواش یواش به گوش می رسید. تو دلمون داشتیم یه چیزایی رو از خدا می خواستیم ( نمی گم چیارو می خواستیم ، شاید بعدها گفتم. ولی تو هم الان هر چی از خدا می خوای به ذهنت بیار و با یه نفس عمیق چشاتو ببندو ازش بخواه.). زار زار اشک می ریختیم، تا کمی آروم میشدیم صدای مردی که اون نزدیکیها داشت روضه حسین و زینب رو زمزمه میکرد ، لحظات مظلومیتشون جلو چشمون میومدو بهونه ای می شد تا گریه ها تندتر بشه. از فرط گریه داشتم از حال میرفتم آروم نشستم تکیه دادم به ضریح و رو به قبله شدم سرمم نصفش رو ضریح بود و نصفشم به شیشه مات. اونم مثل من. فقط یه شیشه بینمون بود سر روی سر هم و شونه به شونه هم. بعد از کمی سکوت که دلمون رو آروم کرد. بلند شدیمو از مقر ضریح اومدیم بیرون. مشغول نماز شدیم، اذان مغرب گفته بود، نمازامونو خوندیمو بعد از رازو نیاز و خوندن دعایی که هر دومون دوسش داریم کم کم راهیه بیرون رفتن از داخل حرم شدیم. اومدیم بیرون داشتم دنبالش می گشتم که یه دفعه از پشت دستمو گرفت و صدام زد، رضا...! برگشتم، هردومون یه لبخند ریز گوشه لبمون داشتیم، دستمو گرفت و مثل همیشه غرق تو نگاه هم شدیم. و تو همون حال به هم گفتیم : زیارت قبول.. زیارت قبول..! رضا...! یه لمس خوب: بچه ها ماه عشقه ها دعا یادتون نره.


و سلامی به همه دوستان و عزیزان.
بچه ها تو یکی دو روز آینده، یکی از بهترین نوشته هامو البته از نظر خودم
می خوام آپ کنم الان اومدم بگم :
لطف کنید منت سر من بزارید و حتما تا آخرش بخونید.
به نظرم که پشیمون نمی شید.
ازتون می خوام موقع خوندن متن خودتونو وارد اون مکان کنید تا همگی با
هم در زیارت عشق شریک بشیم.
با تشکر از همتون
طاعات و عباداتتون قبول در گاه حق
و التماس دعا.
بیا بشینیم واین ساحل زیبا رو تماشا کنیم بیا هر دومون یه جارو ببینیم.
آره منم دارم به همون چیزی که داری فک می کنی، فک می کنم.
دیدی داشتی موقع دویدن می گفتی مواظب باش دستم از دستت جدا نشه.؟
من هم مثل تو مواظب بودم.
من مواظب تو، تو مواظب من..
بیا مثل همیشه دستتو بزار رو قلبم، نه نترس دست منم رو دستته، ازش جدا نمیشه.
حالا من چشامو می بندم و یه نقس عمیق می کشم،حالا بخون،
ناد علیا مظهرالعجائب تجده...
یادته دفعه پیش رفته بودی لب دریا منو نبرده بودی، یادته گفتی به دریا نگاه می کردمو
به فکر تو بودمو زیر لب نادعلی رو زمزمه می کردم، یادته ؟
اولش خیلی ناراحت شدم که منو نبردی،اما بعدش که دیدمت و اینارو گفتی فهمیدم که منم
اونجا بودم. آرامش عجیبی بهم دادی.
الانم که دستت رو قلبمه و داره احساسش می کنه باورت نمیشه،
من الان حس پرواز دارم از اون پروازهایی که همیشه آرزومون بود،
ای کاش خدا دو تا بال واقعی بهمون می داد تا دست تو دست هم پابه پای هم پرواز می کردیم،
تا اون بالاها...
تا اوج آسمون...
تا آخر...
![]()
| Design By : Night Skin |


