تبليغاتX
واســه کسی که نمیــاد...!؟ 


واســه کسی که نمیــاد...!؟ 

می گویند خدا همیشه با ماست          ای غم نکند خدای مایی...!؟

رو صندلی ماشین نشسته بود، هی داشت یه شماره رو می گرفت
خط نمی داد هی حرص می خورد، رفتم جلو و سلام دادم و گفتم:
مشکلی پیش اومده گفت: یه ساعته ماشینم پنچر شده هر چی هم
زنگ می زنم به بابام این موبایل لعنتی خط نمیده. گفتم : اگه بخوایین
می تونم کمکتون کنم اونم گفت: ممنون میشم اگه لطف کنید.
دست به کار شدم یهو موبایلش زنگ زد نمی دونم کی بود ولی تو
بین صحبتش به شماره خونشون اشاره کرد.....22945 .
کار عوض کردن لاستیک تموم شد و اونم تشکری کرد و سوار ماشین شد
و رفت و من نظاره گر دور شدنش بودم.
شب که می خواستم بخوابم همش جلوی چشم بود انگار داشتم
عاشقش می شدم یه روز گذشت دلم دیگه طاقت نیاورد بلند شدمو
شمارشو گرفتم تا باهاش صحبت کنم گوشی رو برداشت گفتم: سلام
من همونیم که پنچری ماشینتونو گرفت با تعجب گفت شماره منو از کجا آوردی!؟
گفتم حالا وقت این حرفا نیست مسئله مرگ و زندگیه. به هر صورتی که
شد باهاش قرار گذاشتم تا ببینمش .
رفتم سر قرار اونم چند لحظه بعد اومد رفتم جلو و سلام دادم اون گفت:
خب منظورتون از اینکه گفتین مسئله مرگ و زندگیه چی بود؟ گفتم شما همیشه
انقدر عصبانی هستین؟! گفتش خب بستگی داره گفتم: راستشو بخوایین من...
ازتون خوشم اومده خیلی تعجب کرد گفت تو اصلا می فهمی چی داری میگی ؟
ناراحت سوار ماشین شدو رفت
ولی من راستشو بهش گفتم مسئله مرگ و زندگی بود آخه داشتم براش می مردم.
نمی دونم چرا ولی اصلا طاقت دوریشو نداشتم چقدر کم طاقت شده بودم
دوباره بهش زنگ زدم اونم هی قطع می کرد. آخرش بهش گفتم بابا
چه اشکالی داره یه مدت منو امتحان کن شاید همونی باشم که تو می خوای
گفت والا چی بگم گفتم: خب الان شدی یه دختر خوب می تونم ازت یه خواهش کنم
فقط، نه نگی ها
گفت بابا تو که هنوز چیزی نگفتی گفتم میشه روز جمعه تو پارک جمشیدیه ببینمت؟
خندید. گفتم خندیدی پس قبوله تلفنو قطع کردم از خوشحالی داشتم پرواز
می کردم خیلی شاد بودم گفتم خدایا شکرت.
بالاخره روز جمعه شدو رفتیم پارک یه عالمه با هم گشتیم و حرفای دل همدیگرو
شنیدیم آخر سر بهش گفتم خب الان نظرت چیه؟با من هستی؟
گفتش من باید فکر کنم  گفتم خب حالا میشه اسمتو بدونم گفت بمونه برا بعد از فکرام.
شب ساعتای 10-11 بود که زنگ زدم و گفتم سلام من امیرم گفت امیر ؟! امیر کیه ؟!
گفتم بابا همون بچه پررو دیگه خندیدو گفت آهان خب کاری داشتی؟
گفتم لابد تا حالا فکراتو کردی تو رو خدا جوابمو بده دارم می میرم گفت:
به یه شرط حاضرم .گفتم هر شرطی که باشه قبوله
گفت: باید بهم قول بدی که همیشه باهام صاف و صادق باشی
منم گفتم بهت قول میدم که صادق ترین آدمی باشم که تو عمرت دیدی
گفت می تونی از این به بعد عسل صدام کنی واین تازه شروع عشق ما بود....


لمس1: امیدوارم که از این متن خوشتون اومده باشه اگه می خوایین بدونین
آخرش چی میشه بهتون پیشنهاد می کنم که خودتون نگاش کنین
لمس2: این متن قسمتهایی از فیلم قصه دلها بود که براتون انتخاب کرده بودم
که با بازی زیبای آقای حامد ملک و خانم لیلا اوتادی انجام شده . امیدوارم که
شما هم اگه ندیدین نگاش کنین و لذت ببرین
لمس3: خب یه خبر دیگه هم برا شما دوستای عزیزم دارم اونم آهنگ جدیدمه
که با نام یادته در قسمت آهنگهایی باصدای خودم اونو قرار دادم دانلود کنین
و ازش لذت ببرین یا به قول خودم تو آسمونها پرواز کنین .


 

خلق شده درسه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:16 به قلم ۩۞ رضــــا ...! ۞۩| |

تو می خوای بری.!؟
یعنی می خوای منو تنها بزاری ؟
خب برو پیش هر کسی که دوس داری.حتی نمی خوام اسممو بیاری.
برو، خب به درک که میری، مگه من کشته مردۀ توام ؟ واسه همیشه برو...
آدمای مثل تو زیادن تو دنیا که می رن تو هم یکیش،برو...
برو و پشت سرت هم نگا نکن.
تو چی فک کردی ؟فک می کنی تو نباشی من می میرم ؟ فک می کنی
اگه نباشی من خودمو می کشم ؟
آره من بدم من یه آدم بی جنبه ام من آدمی هستم که تو دوسش نداری...
این فکر توست تو که حتی نفهمیدی من کیم، اصلا حالیت نمی شه پس برو...
فکر منم اصلا نباش برا من خیلی بهتر از تو ها پیدا میشه.
دلم برات اصلا نمی سوزه که تنها می شی، ولی اینم بدون که دیگه تو
زندگی من جایی نداری، بر نگرد و نگاه هم نکن. که جای برگشتی برای تو
وجود نداره...

بخوای نخوای زود برو به سلامت              خدا کنه بین ماها قضاوت

لمس 1: همشو درغ گفتم.
لمس2: اگه تو بری، من ...
لمس3: حتی اگه بری تا ابد منتظرت می مونم.
لمس4: خدایا تو یه چیزی بهش بگو، بهش بگو که بمونه.
لمس5: خب امید وارم از این متن خوشتون بیاد دوستان عزیز من یه چند تا
آهنگ هم اجرا کردم اگه دوس داشتین می تونین از قسمت آهنگهای من
اونو دانلود کنین.اولین کارها در حال حاضر دو تا هستش به نام خوش اومدی
و پائیز.

خلق شده دریکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:37 به قلم ۩۞ رضــــا ...! ۞۩| |

و درست همون موقع بود که تو بی وفا شدی...!
من مردی هستم که واژۀ بی وفائی برایم خیلی آشناست ولی با آن غریبم.
شاید بگوئی چرا ؟
من مردی هستم از برج بهمن، متولدین بهمن همیشه وفادارند و هرگز کسی را
فراموش نمی کنند نمی دانم چرا بعضی ها فکر می کنند منظور از وفا، فقط برای
عشق و آن کسی است که به او عشق می ورزی .
یعنی انسان نمی تواند به دوست خودش وفادار بماند حتی تا ابد...!؟
ولی با این حال تو می توانستی دوست خوبی باشی. این را نمی دانم ولی
احساس می کنم.
نمی دانم چرا خیلی از موضوع ها با هم آمیخته می شوند، من به یکی عشق
می ورزم، وتو به دیگری. آیا منو تو نمی توانیم دوست هم باشیم ؟ آیا نمی شود
همدیگر را دوست داشته باشیم.
نه اشتباه نکن، من عاشقت نیستم من فقط دوستت دارم این فقط یک حسه
انسان دوستانه است، نه عشق، نه محبت و یا هر چیز دیگری که تصورش
را می کنی.
و درست همون موقع بود که تو بی وفا شدی...!
همان موقعی که این حرفها را از من شنیدی، وفائی از تو ندیدم چون نماندی.
حتی این حرفهارا به زور ماندی و گوش دادی. و خیلی ساده رفتی، بی آنکه
نشانی از خودت به جا بگذاری.
هیچ می دانی که با رفتنت با من چه ها کردی ؟ هیچ می دانی....؟
تازه بعد از مدتها کسی را پیدا کرده بودم که هم جنسم بود، هم ذاتم بود.
نه اشتباه نکن مذکر یا مو نث بودنت را نمی گویم.
تو خود بهتر می دانی که از چه و کجا می گویم. و درست همون موقع چه
آرزوهایی داشتم که تو بی اعتنا به من و آرزوهایم گفتی نه. و رفتی...
و درست همون موقع بود که تو بی وفا شدی ...!

 

 

خلق شده دریکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:22 به قلم ۩۞ رضــــا ...! ۞۩| |


Design By : Night Skin