واســه کسی که نمیــاد...!؟
می گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدای مایی...!؟
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی آره اون رفت البته از جلوی چشام، شاید دیگه نتونم ببینمش ولی یادو خداحافظ همین حالا...
تا یه ساعت دیگه می بینمش. صبحونمو می خوردمو دفتر کتابامو بر می داشتمو راهی مدرسه
میشدم.
یادته اون صبحهای خنک پائیزی میومدی پیشم، یادته هر روز تو راه مدرسه. هیچ وقت تنهات
نمی ذاشتم تا برسیم به در مدرسه تو و من از اونجا باید بر می گشتم به مدرسه خودم.
هر روز آقای کریمی، ناظممون رو می گم بهم می گفت تو چرا همیشه اینقدر دیر میای..؟
منم می گفتم آقای کریمی گرفتاریه دیگه، اونم لبخندی می زد و می گفت زود برو سر کلاست.
یادته کلاسایی که با هم زمین می زدیم و به جای کلاس می رفتیم و می گشتیم، یادته با هم رفتیم
سینما . اون روزا فیلم دختری با کفشهای کتانی تازه اومده بود با هم نگاش کردیم ولی همه تو بهر
فیلم بودن و من تو بهر تو ...
یادته اون روزی که زلزله اومد . وای چقدر نگرانت بودم خداخدا می کردم که هر چه زودتر در مدرسه
باز شه و بیام سالم ببینمت. یادته وقتی دیدم مادرت کنارته زدی زیر گریه. راستی اونروز واسه چی
گریه کردی ؟ من هنوز هم نمیدونم علت گریت چی بود. بگذریم..
یادته تو زمستون برف بازیمون تو اون پارک، وای چه حالی داد فقط من بودم و تو و یه صندلی.
یه صندلی کوچیک که به زور دو تاییمون روش جا شدیمو نشستیم.
یادته چقدر سردت بود دستاتو گرفتم تو دستم و گرمشون کردم وای اون لحظه چه نگاه هایی داشتی
یادته آخرش عید شد درست همون موقع ها بود که یواش یواش داشتی از من دور میشدی .
آخرش هم یه روز بهاری دیدم که با یه آقا پسر دیگه داری میای، وقتی منو دیدی رنگت پرید یادته؟
ولی من به روم نیاوردم و سرم و انداختم پائین، انگار که اصلا نمی شناختمت ولی از ته دل داشتم
آتیش می گرفتم اما دیگه تو رفته بودی اینا همه یادته دیگه ؟
این بی وفائیات یادته ؟ اصلا الان بعد از هفت، هشت سال که گذشته اسم من یادته ؟
با این حال که تو رفتی ولی هنوزم من تو رو به یاد میارم با همه خوبیها و بدیهات با همه بی وفائیات،
همه چی یادمه...

من از تو یاد گرفتم زیر بارون پائیزی راه برم خیس بشم، عشق کنم داد بزنم.
من از تو یاد گرفتم که همیشه عاشق باشم دوستت داشته باشم واسه تو بمیرم.
عشقی که تو وجودمه شوری که تو دلمه اون بغضی که تو گلومه و حتی اون
قطره های اشکی که گاه گاهی از گوشه گونه هام به زمین میرسه، رو از تو یاد گرفتم.
من از تو یاد گرفتم که عاشق بمونم، وفادار و صادق باشم.
اون خنده های زیر درخت بید مجنون کنار کلبه عاشقی، اون قایم موشک بازی ها،
اون صدا زدن ها و اون نگاه کردنهارو از تو یاد گرفتم.
باز هم از تو یاد گرفتم که منو تو با هم فرق می کنیم، تو موج موهات منو کشته ولی من چی؟
من که چیزی ندارم تو رو بکشه.
همش دارم بهت می خندم که چرا تو از من یاد نگرفتی؟
چرا صداقت و درستی و سادگی رو از من یاد نگرفتی؟ ولی من از تو یاد گرفتم، من از تو زیر
بارون خیس شدن اونم تو پائیز رو یاد گرفتم ولی تو خیس شدن زیر بارون اشکامو یاد نگرفتی،
من خندیدن و از تو یاد گرفتم ولی تو گریه کردن و از من یاد نگرفتی، من بی تو مردن و یاد گرفتم
ولی تو بی من بودن و نفهمیدی، حتی احساس هم نکردی.
من از تو همه چیرو یاد گرفتم ولی تو از من ...!
بعد از کشمکشهای فراوان و بعد از فعالیت در وبلاگ های قبلی، موفق شدم که از دی ماه 86 وبلاگ
واسه کسی که نمیاد رو راه اندازی کنم. که مضمون آن عاشقانه و در وصف عشق بوده. اما در این
لحظه دومین وبلاگ اختصاصی خودم رو به شما دوستان عزیزم تقدیم می کنم که در این وبلاگ سعی
می کنم راز و نیاز ها و حرفهای دلی که با خدا دارم رو در چکیده ای که شما هم خوشتون بیاد، بنویسم.
این وبلاگ کاملا فضای عارفانه پیدا خواهد کرد البته به یاری خدای متعال.
امیدوارم که در این راه موفق باشم چون نوشتن و راز و نیاز با خدا سخت تر از نوشتن های معمولیست.
از شما دوستان عزیزم و همچنین میهمانانی که زحمت می کشید و به وبلاگ خودتون سر میزنید عاجزانه
التماس دعا دارم.
سجدۀ دل چشم می گشاید و شما را به سجده می آورد، ولی نه سجده به خاک، نه به آب، بلکه
سجده به ...
باشد که راضی باشید.
این هم آدرس وبلاگ: www.sejdeye-dell.blogfa.com
می کردم که یه احترام سادست یه احترامی که می تونه با هر کس دیگه ای هم همینطور باشه
ولی گذشت روزگار و دیدم که نه، مثل اینکه یه حسّه، یه حسه عاشقانه.
اولاش جراُت نمی کردم دربارهء این حسم باهات صحبت کنم هر بار می دیدمت. می گفتیم و
می خندیدیم، ولی هر کاری می کردم که بتونم بهت بگم دوست دارم، اما نمی تونستم. شاید
بعضی وقتها خودت این عشق و تو چشام می دیدی همون لحظاتی که، یه لحظه می رفتم تو
عالم رویا و چشام رو صورتت قفل می شد و تو با صدای مهربونت صدام می کردی و می گفتی:
کجایی بابا یکم با ما باش...
اما دریغ از اینکه من همیشه با تو بودم و هر لحظه، حتی بیشتر و عمیق تر از اون چیزی که تو به
زبون می آوردی.
آخرش هم نفهمیدم که چطور عاشقم شدی، من که هیچ وقت به تو چیزی نگفته بودم، اولین
بار هم خودت بودی که حرف دوست داشتن رو زدی و گفتی که من خیلی دوست دارم.
و چرخ روزگار همچنان چرخید و منو تو هر روز عاشقتر شدیم به طور عجیبی با هم تفاهم داشتیم
یه عشق واقعی، از اونایی که می گن از ته دله..
بالا خره رسید اون روزی که تصمیم گرفتم زندگی کنم، یعنی با تو زندگی کنم، ولی باز هم نتونستم
این موضوع رو بهت بگم مثل همون زمونا که نتونستم بگم دوست دارم.
ولی این بار فرق می کرد هم بزرگتر شده بودم و هم قضیه جدی تر شده بود.آره مسئله، مسئله
زندگی بود، شوخی که نبود یه عمر می خواستیم با هم باشیم.
بالاخره تصمیم خودمو گرفتم و مثل مرد موضوع رو باهات در میون گذاشتم و گفتم:
ببین عزیزم منو تو سه چهار سالی هست که باهمیم و همدیگرو دوست داریم، به نظر من هیچ
کس تو دنیا اندازهء منو تو خوشبخت نیست . من واقعا خوشحالم که عشقی چون تو رو دارم.
الان به نظر من زمون اون رسیده که بتونم تقاضای خودمو بگم و می دونم که تو هم با من موافقی
من تصمیم خودمو گرفتم، می خوام زندگی کنم،اونم با تو، اونم تا ابد تا دم مرگ تا اونجایی که
من باشمو تو باشیو دنیا باشه، برا همین توهمین ساحل زیبای دریا از تو خواستگاری می کنم و
منتظر جواب تو هستم با اینکه می دونم جواب تو چیه؟!
گفت : ببین منو تو دوستی موفقی با هم داشتیم ولی دلیل نمیشه زندگی موفقی داشته باشیم
به نظر من راه منو تو برای زندگی از هم جداست. من نمی تونم با تو زیر یه سقف زندگی کنم .
اخلاق و کردار منو تو ، شخصیت و خانواده منو تو با هم سازگاری ندارن،نه......
منو تو به درد زندگی مشترک نمی خوریم.
_ انگار یه دیگ پر از آهن مذاب روم ریختن،عشقم، زندگیم، همه چیم تالاپّی خورد تو سرم.
گفتم: پس عشقمون چی؟ منو تو که عاشق هم بودیم . پس این همه سال خوشی چی؟!
گفت: نه عزیزم این عشق نبود فقط یه دوستی بود یه دوستی که می تونست با هر کسی باشه.
گفتم : با هر کسی...؟!
یعنی من برات با بقیه هیچ فرقی نمی کنم.
جوابی که داد خیلی ساده بود فقط یه کلمه : "نمی دونم"
چه پایان زیبایی، چی فکر می کردیم چی شد؟!
اگه شما به جای این عاشق بودید چیکار می کردید؟
منتظر لمسهایتان در دادگاه دلتان هستم.
گفتم: کجا!؟. می خوای تنهام بزاری.
گفتی: نه خجالت می کشم که تو چشات نگا کنمو ، وایسم که جوابمو بدی.
گفتم: خب، حالا حرفتو بگو.
...............
پس چرا چیزی نمی گی ...
گفتی: رضا من...
تو چی...؟ حرفتو بزن.
من.....
خب بگو...
آخه خجالت میکشم.
خندیدم و گفتم فکر نمی کردم اینقدر از هم دور باشیم که برا گفتن یه حرف
اینقدر خجالت بکشیم و نتونیم حرف دلمون رو بهم بگیم.
آخرش با یه عالمه مکث و انتظار گفت: رضا من دیوونتم، خیلی دوست دارم، ولی...
گفتم ولی چی...؟
دیگه نگفت، احساس می کردم که داره داغون میشه، اشک جلوی چشاشو گرفت
بغض گلوشو فشار می داد ، لباش می لرزید و هر لحظه اشک چشاش بیشتر
می شد. سرشو انداخت پائین.
و من نظاره گر افتادن اشکاش رو زمین بودم.
تا اومدم حرف بزنم برگشت و ازم دور شد ، خواستم برم دنبالش ولی یه حسی بهم
گفت که بزار تنها باشه و گریه کنه تا شاید آروم بشه.
آره گفت: من دیوونتم .
گفتم : من بیشتر
گفت: رضا ، دیوونه ، من دوست دارم .
خندیدم و گفتم : من بیشتر، گفتم منم دوست دارم از ته دل ، بیشتر از دوست داشتن
دوست دارم.
اونم خندیدو گفت: خیلی دیوونه ای.
با همون خنده گفتم : تازه فهمیدی...؟
و هر دومون شروع کردیم به خندیدن به چشای هم نگاه می کردیم و می خندیدیم...
از فرط خندیدن اشک از چشای دوتامون جاری شد.
اما...
اما آخرش باز هم یادمون افتاد که دوست داشتن ما یه، امّا داشت ، سکوت کردیم .
و سرمونو انداختیم پائین.
فقط صدای نفسامون میومد که گاهی از سر حسرت و گاهی از سر غم و غصه بود.
من غروب آفتاب و نگاه می کردم اونم داشت به موجهای آبی دریا نگاه می کرد.
نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم ، با همون حال بر گشتم و با صدایی
سنگین و غم آلود گفتم: وای بر من، گر تو آن گم کرده ام باشی...!
که بس دور است بین ما
که این سو، پیرمردی با سپیدی های مو
و هزاران بار مردن،رنج بردن
با خمی در قامت از، این راه دشوار
که این سو دستها خشکیده، دل مرده
به ظاهر خنده ای بر لب
و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم پیچ
...........
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود نا چیز
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که آن سو نازنینی، غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل
دلی گهواره عشقی، که چندی بیش نیست شاید
و از بازیچه بودن سخت بیزار است
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است.
وای بر من، گر تو ...
این روزا نمی دونم چرا مطالبم تو ضرب المثلا دارن می گردن.شاید برگرده به
اونی که داره میره.!
نمی دونم این ضرب المثلو کی ساخته ولی هر کی بوده خیلی بی انصافی
کرده، آخه به نظر من که اینجوری نیست من خودم الان کسانی یادمه که
شاید 10ساله ندیدمشون، ولی هنوز از دلم نرفتن و نخواهند رفت.
خاطرش همیشه تو دلم جاودانه می مونه، برا همیشه...
خودش بهم گفت که اگه صد سال هم بگذره یه روزی میام سراغت،
میام و پیدات می کنم.
منم از همین حالا منتظرش می مونم تا روز موعود.
یه جنگل سر سبز،یه رودخونه آبی و زلال و صدای دلنواز شرشر آب،
آفتاب،در منتها الیه آسمون،بین دو کوه،هوا خنک و نسیمی ملایم،
همه پرنده هاو پروانه ها جمع شدن، و من.
و چند قدم اونطرفتر، تو، با چادری سفید و درخشان، وای چقدر زیبایی!!،
نگات چه آرامشی بهم میده، وقتی تو چشات نگا می کنم، نفسام در عین
تند زدن، خیلی هم سنگین می شن، یه تنگی نفس باور نکردنی، ضربان
قلبم از حد خودش گذشته، احساس می کنم وجودم داره آتیش می گیره،
دیگه طاقت ذل زدن به چشات و ندارم، چشام داره سیاهی میره،.
زیبائیت حیرت انگیزه، و غیر قابل توصیف.
و من کنار این همه زیبایی، این جنگل، این رود، و تموم پرنده ها و پروانه های
زیبا، چیزی برای گفتن ندارم، جز....
خداحافظ همین حالا...
و ما تو رو بدرقه کردیم به خونه خوشبختی. . . !
| Design By : Night Skin |


