واســه کسی که نمیــاد...!؟
می گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدای مایی...!؟
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . تقدیم به رویای قصه ها کم کم دنیا را فراموش کرده ام و با آن غریبه شده ام و با هر قدم از او دور و دورتر... به کنار پنجره نشسته ام نسیم ملایمی نوازشهایش را برایم هدیه می آورد و آسمان باور نداری از فرشته بپرس از آسمانها و ستاره هایش بپرس نمی دانی که چقدر ... ستاره به من بگو که او در چه حالی هست به من بگو به چه فکر می کند، بگو که چقدر نمی دانم آسمان سیاه است و یا اینکه این روزگار من است که می بینم، اما اگر روزگارم ای کوهها شما شاهد باشید که بانبودن او در کنارم برایم چه سخت می گذرد و هر باز هم تو اتاقم نشسته ام و به فکر توام ، به فکر اون چشای عسلی زیبات، به فکر به نام سر فصل همهء نامه هائی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند امیدوارم که اقیانوس وجودت در آرامش باشد و کشتی های بیگانه در مثلث برمودای دلت اما من همان ماهی قرمز کوچکی هستم که در کنار ساحل اقیانوست دست و پا می زنم راستی می دونستی که من به خاطر اومدن تو از سر کوچه تا اتاقتو با گلبرگ گلهای سرخ و کسیکه همیشه برات می میره. با امید اینکه از وبلاگم خوشتون بیاد. با لمسهای خودتون منو در ارئه بهتر مطالب یاری کنید دستتون درد نکنه ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدائی زبانم را نمی فهمید خطم را نمی خوانید چنان بیگانه اید حتی که نامم را نمیدانید آنقدر گنگید در پلیدی های این غربت که بیداری و قلب عاشق ما را نمی بینید؟!!! غروب پائیز چقدر زیباست، خش خش برگهای زرد، زیر پای منو تو چقدر نوای خوشی دارد دوست ندارم غروب روزگار زیبایی که با هم داشتیم رو ببینم ای کاش هیچ وقت آشنا نمی شدیم ، با این عشق، ناامیدانه زندگی نمی کردیم
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟
گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .
دوست دارم دیوونه.
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
دوست دارم دیوونه .
----------------------------------------------------------------------------------
میگن هر چی تو آفتاب بمونه رنگش می پره.......منم مدتیه قلبمو گذاشتم تو آفتاب تا سیاهی هاش بپره
آن عشق که دیده گریه آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
امروز نگاه کن که جان و دلِ من
جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو

باران خود را از من دریغ نمی کند. بیرون از پنجره را که نگاه می کنم زمین سر سبزی
را می بینم که یک نفر میان آن ایستاده و همچنان مرا نگاه می کند مثل اینکه
می خواهد چیزی بگوید ولی نمی تواند. می خواهد حرفی بزند، از چشمانش معلوم
است از لبخندهایش، همهء وجودش، یعنی می خواهد چه بگوید.
می خواهد درس عشق را بازگو کند، ای کاش که این درس نباشد چون آن را به
خوبی یاد گرفته ام، می بینم که کم کم اشک در چشمانش جمع می شود، بغض
گلویش را فشار می دهد دیگر طاقت ندارد تا کی باید سکوت کند بالاخره لب باز
می کند و سفرهء دل خویش را در روبرویم قرار می دهد.
می گوید از ندیدن تو به چنین روزی افتاده ام از این همه تنهائی و بی کسی از این
همه غمگین بودن.

هنگامی که یک لحظه نمی بینمت، انگار که دنیا بر سرم خراب می شود.
فقط دنبال بهانه ای هستم که به دیدنت بیایم و تازه کنم آن دیدار گذشته را،
به آرزوی روزی که نباشد حتی لحظه ای از تو دور باشم،،،
کسیکه به یاد تو نفس می کشه (...)
مرا دوست دارد.

است پس چرا ستاره ای در آن می درخشد، آریِِ خوب که توجه کردم دیدم که این روزگار
من است، سیاه و تاریک و ستارهء درخشان آن کسی نیست جز ...
ای آسمان تو شاهد باش که زندگیم بدون او تباه شده و از دوری او به جوش و خروش
آمده اما نه از شادی و شور بلکه از بی کسی و تنهائی. غمگین ترین را فقط خود
می بیند و تمام ...
لحظه اشک از چشمانم جاری است فقط به خاطر اوئی که نمی بینمش و دور از من
مانده، البته این جدائی نه تقصیر اوست و نه من،این کار سرنوشت است.
این ظلمی است که زمان در حقم روا داشته، من او را هرگز نمی بخشم.
به هر سو نگاه می کنم به هر دری که می زنم به خاطر من بسته می شود با هر
نگاهم هزاران دل خوشی می گریزند و با هر لبخندم هزاران عذاب به سراغم می آید
این سرانجام روزگاری هست که دارم این روزگاریست که این چنین بر صورتم سیلی می زند
و به گوشه ای پرت می کند و خشمناک می گوید که: تو لایق بیش از این نیستی،
اینجا بمان تا بپوسی و نابود شوی حق همین است. ...(ادامه دارد..)
اون صدای گرمت، به فکر...
نمی دونم کدوم حرفتو قبول کنم که وقتی می گم دوسم داری:؟
لباتو غنچه می کنی و می گی نوچ و به دنبالش یه لبخند گرم و زیبارو می چسبونی،
موندم که نوچتو باور کنم یا یه چیزی از لبخندت بفهمم.
ولی وقتی تو چشات نگاه می کنم ، دیگه هیچ صحبتی نمی مونه ،
آخه تو چشات همه چیرو می فهمم، حتی میدونم که چقدر دوسـ...
چشات همه چیرو بهم می گه، حتی اگه خودتم دلت نخواد.
مطالبو کوتاه مینویسم که حوصلت سر نره![]()
![]()

هوا صاف و دل انگیز، آفتاب در حال غروب، چه منظره ای، ولی نمی دانم چرا باران می آید
یعنی چه؟! هوا که صاف است پس این باران از کجا می آید، چرا همه جا خیس است، من
که داخل اتاقم نشسته ام پس چرا گونه هایم خیس است، چرا؟
بگذار همه سرزنش کنند همه بگویند این دیوانه است بگذار بگویند که ...
ولی آخر چرا؟ چرا رفتی چرا آمدی، اصلا تو رفتی یا آمدی، بالاخره چرا؟!!
با همهء این احوالات :
محو شوند و آن تنها عاشقت که سوار بر قایق پاروئی در غروب ساحلت منتظر نشسته تا
ابد چشمش به اقیانوس باشه و نه آن را گل آلود کنه و نه از آن صیدی ...

و می گویم:
منو ببین، ولی تو بی توجه، منو به دست موجهای خروشانت می سپاری ...
نازنینکم ، با تولد روزهای طلائی، که مروارید عشق بزرگترین نشانهء اوست چه می کنی؟!
صورتی ، به طور عجیبی، قشنگ، فرش می کنم، تا مبادا روح لطیفت کوچکترین زشتی رو
ببینه، ولی چه کنم هر چه قدر که این فرش چین زیباست، در مقابل چهرهء تو هیچه ..
و از هر دوتون زشتتر منم، منی که حتی روم نمیشه خودمو بهت نشون بدم و بگم :
که چقدر دوس...
درسته که من زشتم ولی امیدوارم حرفهای زیبام به دلت بشینه...!
![]()
![]()
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنائی
همه شب نهاده ام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب، در نیاید به بهانهء گدائــــــــی
مژه هاو چشم یارم به نظر چنــــــان نــمـایـــد
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایــی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشـــــن؟
که شنیده ام ز گلها همه بوی بیوفائـــی
به کدام مذهب است این؟به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرائی؟
به طواف کـــعبـــــــــــه رفتم، به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم، همه پاکبــــــــــــــاز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایــــی
در دیـــــــــر می زدم من که یکی ز در درآمــد
که: در آ، در آ عراقی که تو خاص از آن مایی
(فخرالدین عراقی قرن 7 ق)
چه دنیائی، چه پائیزی، صدای دلنواز برگهای به زمین افتاده و رقص برگهای زردی که بین
زمین و آسمان، با نوای خوش پائیز می رقصند و خود را به جمع زیبای برگها اضافه می کنند
انگار خدا می خواهد یک نقاشی زیبا از منو تو و این پائیز به همه نشان دهد.
من فکر می کردم که تو می مانی ولی تو هم با پائیز رفتی...
من بدون تو ، نه ثروت دنیا را می خواهم، نه بهشت و نه ساحل زیبای عاشقانه را...
اصلا وقتی نباشی بهار و پائیز را برای چه بخواهم؟
چقدر راست گفته اند که عاشقان دلسوخته اند.
آن هنگامی که مرا سوزاندی و رفتی.اما تو رفتی که بیائی ولی نیامدی .
حالا هیچ نشانی از تو ندارم، نمی دانم کجای این هستی،هستی؟!!
با اینکه می سوزم ولی هنوز به دنبال توام ، بی خبر از تو به جستجویت آمده ام.
هنوز حسرت داشتنت را می خورم، ولی دیگر کاری از دستم بر نمی آید.
چون تو رفتی و جای خودت را در عکسی که خدا از ما می خواست به همه نشان دهد را
خالی گذاشتی ...

اما هر چه روزگار می گذرد بیشتر می فهمم که باید غروب کنیم ، چه احساسی ...
خون تو رگهام تکون نمی خوره ، نفسم بند میاد و دلم به جنگ این غروب میره .
طپش قلبم به عدد صفر نزدیک میشه ، یک آن مرگ رو تو خودم احساس می کنم .
ای کاش دو تامون هم یک بار دیگه امیدوار باشیم که این عشق رو پیوند بدیم، اما ...
چه زندگی تلخی، چه درد بزرگی وای خدا ...
اما تو از این عشق و زندگی چیزی نفهمیدی از این آتیشی که تو دلم هست خبر نداری.
بلکه تو فکر اینی که زندگی دوباره ای رو شروع کنی،میدونم برات سخت نیست، میدونم...
منهم با همه دردهام و نفرتهام به زندگیم ادامه می دم، خدای منهم می دونه که این
دردها منو از بین می بره...
می دونم که جدا شدنمون از پیوندمون هم برات، پر شورتر و شیرین تره.
دیگه تحمل ندارم ... می خوام برم.
تو هم، تو یه جای دیگه با کس دیگه ای زندگیت رو قسمت کن و یه احساس نو برا خودت ...
اما هیچی هم نباشه لااقل، به خاطر این همه با هم بودن به خاطر عشقمون، یک بار دیگه
به چشام نگاه کن و اشک و عشق و تو وجودم حس کن، و بعد برو...
چون که عشق ما مقدس و بی همتاست، بی همتـــــــــــــــا عزیزم
اخه سرنوشتمون اینطوری رقم خورد تا همتا نداشته باشیم.
خدانگهدار نازنینم، خداحافظ عشق من، خداحافظ ...
دیگه هیچ وقت عاشقانه زندگی نمی کنم، امیدهام خداحافظ
خداحافظ...

پشیمان نیستم ولی خیلی دلگیر و پریشانم ...
اولین روزی که دیدمت هرگز از یاد نمی برم، اون چهره شیرین و زیبای تو رو ...
با نگات آتیشی تو درونم انداختی که تا امروز هم می سوزه و می سوزه ...
اون روزا از تو فقط روزهای خوش رو می خواستم و آرزو می کردم که اگه می شد ؟!!!
خون عشقت تو تمام رگهای بدنم جاری شد و این عشق بود که منو تو رو به هم پیوند داد.
ولی این پیوند و عشق رو خیلی دیر فهمیدم ...
یه چیزی منو خیلی می ترسونه که یه روزی این عشق به پایان برسه و این زندگی دوام نداشته باشه.
امیدت خیلی بزرگه اما ، اگه کس دیگه ای به جز من باشه چی؟!!
از دست من عصبانی نشو عزیزم ، مگه ما چه کاری می تونستیم و نکردیم
دو تامون هم در پس این عشق شوم ...
خزان زندگیمو دیدم و با اینکه میدونستم ولی ادامه دادم
عشقمون به پای هم سوخت و گذشت ولی ما بهره ای نبردیم
تو این روزگار زیبا گرفتار گرداب سرنوشت شدیم
ای کاش هیچ وقت آشنا نمی شدیم ، با این عشق، ناامیدانه زندگی نمی کردیم
وقتی غروب زیبای آفتاب رو تماشا می کنم که کم کم رخت رفتن می بنده،
به یاد غروب زندگی و عشق خودمون می افتم.![]()
(بقیه مطلب تو اپ بعدی.اگه خدا بخواد...)
| Design By : Night Skin |


